شعر « درد » – فاطمه میرزا علیان
درد
وقت لالایی من تاب و گهواره نبود
بهر بادبادک من باد در راه نبود
وقت بی تابی ها
جملگی زاری ها
هرگز از بهر خدایا برای خود ما
بغلی باز نشد
سینۀ هیچ کسی گنج اسرار نشد
وقت عاشق شدنم کوچه پر از پچ پچ بود
فصل شاعر شدنم مصرع شیرین تب فرهاد نداشت
ناز انگشت کسی نفس گرم کسی
مردم چشم کسی
شورش حس مرا رام نکرد
مهر مهتاب تن آشفتۀ دریای دلم رام نکرد
بخت من را همه تقدیر نوشت
بخت من بختک و احوال دلم نالۀ شب گیر نوشت


0 دیدگاه