شعر « رویای شیرین » – نرگس میرشاهی
رویای شیرین
کاش شاعر بودم
و چنان در حسرت
که بِرویَد سبزه
از دل خاک زمین
تا که تقدیم کنم با شعری
آن گُل سبز طراوت را من
در دل فصل بهار
به همه آدمها
تا که خوشنود شوند
کاش بودم نقاش
که همه دنیا را
من به چشم دِگری می دیدم
مثلا آن کودک
که خجالت زده از انگشتش
که ز کفش پاره
زده بیرون این بار
اگه بودم نقاش
می کشیدم از نو
شاد و خوشحال و قشنگ
با یه جفت کفش که برقَش از دور
می زند هِی چشمک
کاش بودم نانوا
اگه بودم نانوا
نان را به همه مردم شهر
من بدون تبعیض
می نمودم قسمت
تا به آن تاجر پرسود و غنی
و به آن کارگر زحمتکش
به تساوی برسد.
کاش بودم رویا
در سر هر انسان رویایی شیرین
و بدون غصه
می جهیدم بیرون من از فکر
که حقیقت بشوم تا فردا
مثلا آن مادر
که ندارد خانه
با سه فرزند و هزاران مشکل
می شدم رویایش
خانه ای کوچک هم
با کمی نان و پنیر
که بپیچد در آن
خنده فرزندان
تا که راضی باشد
او هم از زندگی اش
اگه بودم رویا
می جهیدم بیرون من از فکر
که حقیقت بشوم تا فردا !!
کاش بودم شاعر…
کاش بودم نقاش…
کاش بودم نانوا…
کاش بودم رویا…
نرگس میرشاهی

2 دیدگاه
هاجر امانی · 2021/08/01 در
سلام خانم میرشاهی عزیز
خیر مقدم میگم به شما. چه شعرِ زیبایی .یادِ استاد سپهری افتادم.مرحبا به قلمِ زیباتون
نرگس میرشاهی · 2021/08/01 در
ممنون از لطفتون خانم امانی عزیز