شعر « مرا رها کن » – حوریا حسین زاده
مرا رها کن
دگر ز تو رمیده ام که جنگلی پر از شبی
برای قلب خسته ام لبریز کابوس و تبی
دگر زتو رمیده ام پر از ترانه نیستی
فناشدی و بهر من تو جاودانه نیستی
مرا رها کن و برو به شهر عاشقانه ها
از این کویر غم بکوچ برو به بی کرانه ها
برو به سوی خسته ای ، اسیر دلشکسته ای
که مرهم دلش شود عشق چو تو گسسته ای
مرا رها کن و برو که من ز تو رمیده ام
به برکت نگاه تو به اشک و غم رسیده ام
درون بستر شبم ز تو نمانده سایه ای
و از غیاب هر شبت نمی کنم گلایه ای
مرا رها کن و برو که قلب من شکسته است
و در کنار عکس تو به یاد تو نشسته است
حوریا حسین زاده

2 دیدگاه
علیرضا خوشرو · 2021/10/06 در
سلام
درود بر شما
بسیار عالی
🌹🌹
سمیه افشار · 2021/06/13 در
سلام بسیا زیبا مخصوصا بیت
درون بستر شبم زتو نمانده سایه ای
و از غیاب هرشبت نمیکنم گلایه ای