شعر « من نمیدانم » – فاطمه میرزا علیان
من نمیدانم
بال های من کجا جامانده است
من اگر بالی ندارم شوق پرواز از چه روست
بال هایم در میان چرخش سیب حوا جامانده است
یا که زیر سایه ی طوبی دمی لم داده است
شاید،اما؛ من نمی دانم کجا جامانده است
بال هایم را به جای بند نافم چیده اند
یا که زاغان درسحرگاهان ز من دزدیده اند
یا که در راه سهیل دارد ز پروین خوشه چینی می کند
یا که در اشکاف کعبه دین خود را دوره بینی می کند
یا که محو ازدواج ماه و دریا، دارد از دریا کمی ساحل گدایی می کند
یا که هم آغوش با رنگین کمان دارد از گیسوی خاتون رونمایی می کند
شاید،اما؛ من نمیدانم کجا جا مانده است !؟
یا که فرش مهر و محراب است و دارد سجده ها را دست چینی می کند
یا که قدر احیا و با معراج دارد پرگشایی می کند
شاید اما؛ درمیان خون چکان دیده های مادرم یا
میان پینه ی دست پدر جا مانده است
کس نمی داند خود من هم نمیدانم کجا جامانده است؟!
یا که بی من قله ها را یک به یک طی میکند
با درون یک قفس پرواز را دارد گدایی می کند
من نمیدانم؟!


2 دیدگاه
جلال زمانی · 2026/02/15 در
درود
من نمیدانم شعر جالبی است
آفرین
جلال زمانی · 2026/02/15 در
درود
من نمیدانم شعر جالبی است
مرحبا