شعر “ پریشانی ” – آمنه صادقی
” پریشانی”
اعصاب ندارد دلم از دست غزلخوانی تو
چندیست که در فکر توام فکر پریشانی تو
می بینم از این دلهره های تو که :”باید چه کنم”؟
من مانده ام اینجا به هوای دل بارانی تو
هرچند نگفتی به من از حال خرابت باز هم
آگاهم از آن دلهره ها و تب هذیانی تو
باور بکن از پشت همین پنجره ی رو به جنون
پر می کشد از سینه دلم باز به مهمانی تو
از دورنگاهی… و… نگاهی که مرا خواهد کشت
راضی شده چشمم به همین ، دیدن پنهانی تو
من آتش خردادم و باید به که گویم که شدم
وابسته ی آن حال و هوای دَمِ آبانی تو
می خواهَمت ای آنکه کسی جز تو نفهمید مرا
در دستِ توام … اَمر بفرما…. تو و زندانی تو

2 دیدگاه
مجید فاضلی · 2018/12/17 در
این شعر بسیار زیباست
احسنت
آمنه صادقی · 2018/12/20 در
با سلام.
ممنونم از دلگرمی شما.
امیدوارم شعرهای بعدی پر محتواتر باشه و مورد پسند همه مخاطبین عزیز.