دفتر شعر غلامرضا بهنامی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد
غلامرضا بهنامی
نویسندۀ کتابهای
– دستهایش
– آئینه غَماز
– این بیمارستان خصوصی نیست
و اما ناگهان
ناگهان پر میکشد در خواب من صدها پرنده
مینشیند هرطرف، اینجا و یا آنجا پرنده
فصل تنهایی ست، این پیک تو آیا نیست دلبر؟
پُر کند آیینه ی اندوهِ قلبم را پرنده
مثل نقاشی دوران دبستانم صمیمی
آسمان و جنگل و یک کوه و یک دریا پرنده
تو کجا اینجا کجا؟ اینجا که یک چاه سیاه است
آسمان، پرواز، ای رویایی و زیبا پرنده
این کجا آن است این بی بال و پر یکباره مانده؟
آن کجا این است آن سودای بی پروا پرنده؟
” من ” فراموشم شده، در واژگانم ” من ” نگنجد
ترکِ ” من ” یعنی سفر، یعنی از اینجا تا پرنده
شیرین و فرهاد
عمری ست بی صدا همه فریاد می شوم
شیرین من! برای تو فرهاد می شوم
فرهاد می شوم به امیدی که عاقبت
با تیشه ی وفای تو آزاد می شوم
آیی تو بر مزارم و … گریان و دادخواه
پنهان نمی کنم چقدر شاد می شوم
زهد و کفر
عمری ست پرشکسته و غمخوار می شوم
دل خسته از توالی و تکرار می شوم
.
عشق و هوس
از فکر من بیرون بیا، دیگه نمیخوامت
دنیای ما خیلی تفاوت داره این روزا
عاشق شدن غیر از تمنای دو آغوشه
هرچی هوس باشه تموم میشه همین روزا
.
دوباره آدم و حوا
سکوت و حرف و نگاهت چقدر تکراری ست
و اَخم صورت ماهت چقدر تکراری ست
دوباره آدم و حوا، دوباره بهتِ هبوط
دوباره طعم گناهت چقدر تکراری ست
ز کهکشان تغزل به خواب گل رفتی
کنار آیینه، آهت چقدر تکراری ست
.
تنگنا
از ماندنم مگوی که من شادِ رفتنم
شب تا سحر به یاد تو و یاد رفتنم
این تنگنای شهر و خیابان و ازدحام
ویران کند مرا که من آبادِ رفتنم
تا دوردستِ دور سفر میکنم، هنوز
در ابتدای جاده و آزادِِ رفتنم
.
عصر عبوس
این خانه را خیال تو رنگین نمیکند
چای مرا نگاه تو شیرین نمیکند
عصر عبوسِ خسته و خمیازه های من
یک بیت تازه دفترم آذین نمیکند
با تو چقدر رد شدم از کوچه های صبح
دل یادِ آن زمانه ی دیرین نمیکند
ای که صفوف ِ کودکی ام را به هم زدی
کس با ردیفِ خارج ِ صف این نمیکند
.
همدرس من
با من نشسته بود و لیکن گدا نبود
همدرسِ من که مثل خودم بینوا نبود
گفتم به او:« اگر چه به شوق تو زنده ام
ای کاش در نگاه تو رنگ و ریا نبود »
باران نوبهار و کتاب و سه شاخه رُز
خطی کشید بر همه، حدسم خطا نبود
من را به درد غریبی کشاند و رفت
آن آشنا که با غم من آشنا نبود
.
برای توست …
برای توست که رویت به ماه میماند
اگر که چشم امیدم به راه میماند
متن کامل شعر
.
فرشته خوب و عزیز من
از روزهای خسته ی کاری که گفتمش
خندید؛ صبح بهاری که گفتمش
یک ذره نیز در دل سنگش اثر نکرد
آن حرفهای شکوه گزاری که گفتمش
یارای شستشوی دل تیره اش نداشت
آن چشمه های روشن و جاری که گفتمش
من خسته ام فرشته خوب و عزیز من
آه از کلام سلسله واری که گفتمش
برای فرزندم یارا
متولد اردیبهشت ۱۴۰۰
.
برای تو … برای چشمهایت …
سالها رفت و مرا تازه تر از تازه تویی
از سر انگشتِ خدا، لطف بی اندازه تویی
ای شگفتی که پر از شور و نوا آمده ای
خوب دانم که تو از باغِ خدا آمده ای
پر پرواز تو بالاتر از این دنیاهاست
چشم تو برکه ی امنِ همه ی دُرنا هاست
من و تو گمشدگانیم بیا برگردیم
ما غریبانِ جهانیم بیا برگردیم
بماند یادگار برای فرزند ارشدم
.
آستان عشق
بر آستان عشق شما سر نهادهایم
یعنی که دل به آن که نکوتر نهادهایم
عمریست تا که در طلب نور و روشنی
رو سوی دوست مثل کبوتر نهادهایم
هر آرزو که بود، به آن ما رسیدهایم
تا رخ بر آستانهٔ این در نهادهایم
آواره ی دیار و غریبیم در جهان
چشم امید جانب سرور نهادهایم
.
کابوسهای تیره
بشنو ز مهربانی غزل ناب من شبی
برچین گهر ز دیده پر آب من شبی
متن کامل شعر
.
دلشکن
گل میشود از تو خجل، وقتی تماشا میکنی
گل میدمد آنگه ز گِل، وقتی که لب وا میکنی
بارانی ام، بارانی ام، دیگر چه میگریانی ام
حتما مرا در کوچه ی پاییز پیدا میکنی
فردا نمی ماند ز من جز دفتر شعری به جا
هر روز از چه دلشکن! امروز و فردا میکنی؟
قنوت
یک شب بیا زِ خاطره ها گفتگو کنیم
در کوچه های دل، دلِ خود جستجو کنیم
متن کامل شعر
.
شب مهتاب
یادِ آن شب که دلت روشن و مهتابی بود
خنده هایت همه زیبا، سخنت آبی بود
مردم خسته همه خفته به شهرِ آرام
تو و من را شب مهتاب کجا خوابی بود؟
.
درد کهنه
یک درد کهنه ام که مداوا نمی شوم
جز در نگاه آیینه معنا نمی شوم
بااین غریبگی که میان دل من است
میخواهم آشنا شوم، اما نمی شوم
متن کامل شعر
تصویر رویایی
خانه ام از هرچه تنهایی پر است
ذهنم از تصویری رؤیایی پر است
چشم مردم از ملامت های من
تا زمانی که تو می آیی پر است
.
دفتر شعر
غلامرضا بهنامی

95 دیدگاه
گلنار مهرانی · 2026/05/19 در
درود فروان بر شما.شعر تنگنا زیبا بود.همیشه موفق و ماندگار باشید.
سهیلاسعدی · 2026/05/12 در
بسیارزیباودلنشین