دفتر شعر فاطمه زهرا کریمی (پرنیان)
دفتر شعر فاطمه زهرا کریمی (پرنیان)

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

در کارگاهِ زرگر
بدو میگفت زر در کوره، با سوز و گدازِ خود:
«چرا آتش برون آرد زِ جانم این نیازِ خود؟»
تنش سرخ از شرارِ کوره و سرگشته از مستی
نمیدانست زر، کز غم، عیان گردد طرازِ خود
به رویِ سنگِ خارا چون زنی، رنگِ دگر بینی
که میباید برید از جلوههایِ دلنوازِ خود
اگر دوری گزینی از فشارهایِ گدازِ تند
نمیگردی در این عالم، شکوهِ سرفرازِ خود
بسا کَس کز گدازِ رنج، پخته گشت در میدان
که پنهان کرده در کوره، تمامِ راه و رازِ خود
چو گوهر، در دلِ کوره، به صد سختی دهد سوسو
که تا جوهر عیان گردد، نماند هیچ سازِ خود
مکن شکوه زِ سنگینی، که این بارِ گرانت خوش
به کوه از نغمهات لرزد، تمامِ درهبازِ خود
طلایِ ناب را آتش، نه ویرانی، که بنیاد است
به پایان میرسد در شعله، پایانِ مجازِ خود
عیارِ نگاه
خلوت گزیدهام که در این فصلِ بیقرار
بیرون کنم زِ سینه، غمِ روزگارِ خوار
بگشودهام به دفترِ ایام، این غزل
تا برکشم به چرخ، غبار از لبِ انار
ما را به بندِ منطقِ دستانِ خویش، مَکُش
کایینه، خود گواه بود بر شکوهِ زار
در حیرتم که چون نرسد نوبهارِ عشق
وقتی شکوفه میچکد از دستِ انتظار
از جادویِ بنفشهیِ لبخندِ تو، عجب
کز شاخسارِ حادثه، گل میرسد به بار
ما را چو کوه، در طلبِ قله چارهساز
خاموش و سرسپرده، در اندیشهیِ وقار
آری، تویی که در دلِ طوفانِ سکهها
زَر میکنی به دستِ هنر، خاکِ تیرهتار
شب و چراغ
گفت شب با چراغِ خستهدلان:
ای فروغِ سحر، زِ چیست نهان؟
گفت: از آنم که تا بَرَفروزم
راه را، خویشتن شوم پژمان
گفت: نوری، ولی به بزمِ امید
از چه در گوشهای شدی پنهان؟
گفت: آن کس که بهرِ مردمِ خویش
میشود تابناک، نیست گران
خویش را کم کنم، که در دلِ شب
راهِ رهگمکردهای شَوَد آسان
گفت شب: گر تو از خودی بگذری
میرسی بر سپیدهی تابان
گفت چراغ: آری، این است هنر
که نتابم برای نام و نشان
شکاف
تو…
نه یک اتفاق،
که در مسیرِ روزهایم رها شده باشی؛
بلکه آن شکافِ عمیقِ میانِ هستی و نیستی،
که من در آن، خودم را پیدا میکنم.
عشقِ تو،
مثلِ ریشههایی است که در سکوت،
از میانِ سنگهای سختِ تنهاییام عبور میکنند،
تا به قلبِ لرزانم برسند؛
بدونِ هیچ صدایی،
اما با تمامِ هیبتِ یک طوفان.
من در تو، نه فقط آرامش،
که یک «تغییرِ بنیادین» را میبینم؛
مثلِ برخوردِ نور به تاریکیِ مطلق،
که نه تاریکی را از بین میبرد،
و نه نور را کم میکند،
بلکه معنایِ هر دو را…
برای همیشه،
دگرگون میکند.
تو، آن قلمروِ ناشناختهای هستی،
که من در آن،
هر بار با ترس و با اشتیاق،
دوباره بازمیگردم؛
تا در مرزهایِ نگاهت،
مرگ و زندگی را، در یک لحظه
در کنار هم ببینم.
مسافرِ مدارِ سرد
در امتدادِ خیابانهایِ موازی،
که چراغها،
چشمکهایِ عصبیِ ماشینها هستند،
من ایستادهام؛
در نقطهای که زمان،
مثلِ یک ساعتِ شنیِ شکسته،
از حرکت باز میایستد.
کسی میپرسد: «مقصد کجاست؟»
و من،
به جایِ نامِ یک ایستگاه،
به جایِ نقشه،
به جایِ مختصاتِ جغرافیایی،
به حفرهیِ خالیِ میانِ ستارهها اشاره میکنم.
ما مسافرانِ مدارِ سردیم؛
که حافظهمان،
آرشیوِ گرد و غباریست از خاطراتِ پیش از انفجار.
در این شهرِ سنگی،
که هر پنجره،
یک لنزِ دوربین است که ما را رصد میکند،
من به دنبالِ چیزی هستم،
که در هیچ الگوریتمی تعریف نشده است:
«سکوتِ خالص.»
ببین!
عقربهها چطور میدوند
تا خودشان را در کلافِ روزمرگی گره بزنند.
اما من…
من از قانونِ جاذبه گریختهام؛
من در پیِ آن نقطهام،
که سیاهچاله نیست،
اما همه چیز را در خود میبلعد؛
«حقیقت.»
آیا حقیقت،
همان نوری است که از ستارهای مرده میآید؟
یا همان اضطرابی است که در رگهایِ شهر،
جریان دارد؟
من دارم هندسهیِ جدیدی ترسیم میکنم؛
هندسهای که در آن،
فاصلهها بیمعناست،
و تنها «حضور» است که وزن دارد.
اینجا، در این بیابانِِ آسفالت و آهن،
من دارم به «ناشناخته» سلام میکنم.
به آن چیزی که وقتی میبینیماش،
دیگر هیچ سوالی باقی نمیماند.
سفر ادامه دارد،
در هزارتویِ اعدادی که ما را تعریف میکنند.
اما من،
عدد نیستم.
من آن سکوتیام،
که در انتهایِِ فریادِ جهان،
هنوز زنده است.
هندسهیِ بیداری
در من زنی است،
که با سرانگشتانِ تبدارش،
خط میکشد بر چهرهیِ دیوارِ تکرارش.
او معمارِ تاریکیست؟ نه!
او طرح میریزد برایِ نور،
در انتهایِ کوچهیِ بنبستِ اجبارش.
بشنو…
صدایِ تیشه میآید!
کسی در عمقِ این سینهیِ ویرانه میکوبد،
کسی زنگارِ چندین سالهیِ اندوه را،
از پلههایِ سنگیِ ادراک میروبد.
من، تجمعِ ذراتِ طوفانم؛
نه آن دیواری که میلرزد،
نه آن برگی که از سرمایِ پاییزی،
به رویِ خاک میلغزد!
من آن ریشهام…
که در بطنِ زمین، با سنگ میجنگد،
و در رگهایِ خشکِ چوب،
با امید میرنگد!
دیگر نگو: «تقدیرِ زن این بود!»
معماریِ من،
فارغ از تکرارِ دیروز است.
در نقشهیِ جدیدم،
جایِ هر زخمی،
دریچهای به سویِ صبحِ پیروز است.
ببین!
چگونه از میانِ آجرهایِ سردِ تنهایی،
بنا کردم…
ستونِ محکمی از جنسِ دانایی!
من آن زنم،
که در هندسهیِ بیداریاش دیگر،
نمیگنجد…
به غیر از وسعتِ پروازِ رویایی!
سمتِ تاریکِ حافظه
هیچکس نفهمید
شب دقیقاً از کِی
در رگهای شهر
آهسته شروع به دویدن کرد.
چراغها یکییکی
مثل ستارههای خسته
از شانهی خیابان افتادند
و باد
نامِ گمشدهای را
میانِ موهای درختان تمرین میکرد.
من
در ایستگاهی ایستاده بودم
که قطارهایش
سالهاست از تقویم عبور کردهاند
و مسافرانش تنها با سایههای خود
به خانه برمیگردند.
کسی گفت:
حافظه شبیه دریاست
هرچه بیشتر فراموش کنی
موجها بلندتر برمیگردند.
و من تمامِ آن عصرهای دور را
به یاد آوردم که خورشید
مثل سکهای قدیمی
در جیبِ افق گم میشد
و تو
با صدایی که هنوز
در گلوگاهِ باد زندگی میکند
اسمم را
آهسته صدا میزدی.
از آن روز به بعد
جهان کمی کج شد
نه آنقدر که سقوط کند
نه آنقدر صاف
که بتوان در آن
بیدغدغه راه رفت.
آدمها آمدند
قهوه نوشیدند
خندیدند
عکس گرفتند
و رفتند
بیآنکه بفهمند
در یکی از اتاقهای خاموشِ جهان
دلی آهسته
در حالِ فرو ریختن است.
میگویند زمان
همهچیز را ترمیم میکند.
اما زمان
فقط نجاری است
که میخهای تازه میزند
روی همان ترکهای قدیمی.
و من هنوز هر شب
کنار پنجرهای که به هیچجا باز نمیشود
میایستم
و به شهری فکر میکنم
که در آن
هیچکس نامِ مرا صدا نمیزند.
وقتی کسی اسمِ تو را صدا نمی زند
وقتی کسی اسمِ تو را صدا نمیزند،
شهر به یک موزهی خاموش شبیه میشود
که قابهایش بهجای نقاشی،
آه میکشند.
تو کنار پنجرهایی ایستادهایی
که سالهاست رو به هیچکس باز نمیشود،
اما
باد هنوز از لای درزهای شیشه
موهای خیالَت را
بههم میریزد.
در جیبِ کاپشنِ قدیمیات
بلیتهایی مانده
برای قطارهایی
که هرگز ندیدی؛
ایستگاهها نامِ تو را
مثل نمازِ آخر شب
یواشکی زیرِ لب تکرار میکنند.
میدانی؟
شکست همیشه آن لحظه نیست
که کسی میرود؛
گاهی همان ثانیهایی است
که میفهمی
سالهاست ماندهای
اما هیچکس جهان را
با نامِ تو شروع نمیکند.
با اینهمه
صبح که میشود
فنجانِ کوچکی برمیداری،
کمی نور
کمی قهوه
کمی خستگیِ دیشب،
و روز را
آنقدر آرام هم میزنی
تا از کفِ فنجانِ معمولیات
یک جهانِ تازه سر برآورد.
شاید معجزه همین باشد:
اینکه با دستانِ خالی
هر بار خودت را از نو
به دنیا بیاوری بدونِ تماشاگر،
بدونِ کفزدن، فقط
با صدای آهستهی دلی
که هنوز با نامِ خودش
تو را صدا میزند.
درد بی صدا
شب
از لایِ شانههای من
بال میکشد، و مه
روی گونههایم
آهسته جا میگذارد
ردّ یک دردِ بیصدا را.
راه
از زیرِ قدمهایم میگریزد،
انگار سالهاست
هیچچیزی به سمت من
نمیآید جز سایه
باد در من
نفسِ آخرش را میکشد،
و من هنوز در فکرِ جاییام
که رود به دریا می رسید
اما من نه
دیروز در آینه چهرهای دیدم
که انگار از آینده برگشته بود:
چشمانی که هیچ خاطرهای را
بهخاطر نمیآورد جز سقوط.
دلم پُر است از حرفهایی
که وزنشان
سنگِ کوه است،
اما دهانم پر است
از سکوتی که قافیهاش کج است.
و باز میروم…
میروم
تا جایی که شب
از من بترسد،
و صبح به احترامم
کمی زودتر بیاید.
باران در کوچهی تاریک
باران
آرام
بر شانهی خاموشِ خیابان میبارد
و چراغی دور
در مهِ شب
چون چشمی خسته
میلرزد.
در کوچه
برگی افتاده است
برگی که روزی
در آغوشِ آفتاب
سبز میخندید.
اکنون
با هر قدمِ باد
آهسته میلغزد
در سکوتِ سردِ زمین
من
کنارِ دیوارِ نمناکِ شب
میایستم
و به این رفتنِ آرام نگاه میکنم.
با خود میگویم:
شاید سرنوشتِ ما نیز
چیزی شبیه همین برگ باشد؛
روزی
سبز و بلند
در آغوشِ روشنایی،
روزی دیگر
افتاده
در مسیرِ بادها.
اما
حتی این برگِ افتاده
در دلِ خاک
خاموش نمیشود؛
فردا
در ریشهی درختی دیگر
دوباره
به شکلِ بهار
برمیگردد.
پژواک یک بوسه
عشق، گاهی فقط ردِ پاییست،
بر برفِ سنگفرشِ خاطرات.
گرم بود،
گرم بود آن روزها،
و حالا فقط سرما مانده.
بوسهای که قرار بود،
دیروز باشد،
امروز،
یک طعمِ گس در کامِ تنهاییست.
هرچه بیشتر میگردم،
در این شبکههایِ درهمِ تاریک،
نامِ تو را گم میکنم.
شاید تو،
نقطه شروعِ این انتهایِ بیانتها بودی.
و من،
ماندهام با پژواکِ صدایی،
که فقط یک بار،
مرا به نام خواند.
چقدر حجمِ دلتنگی،
بزرگ است،
وقتی تنها،
چترِ خالیِ عشق را،
روی سرت گرفتهای.
نقاشی خدا
فصل پاییز
دوباره آمدی
دوباره رنگ زرد
دوباره خش خش برگ های زیر پا
دوباره گرمی شومینه ها
تکرار می شود هر سال
و بوی عطر مهر سال
و بوی غنچه کوچک
نهفته مانده است حالا
ندیده فصل پیش رو
و بوی میوه های پاییزی
و شیشه های باران خورده را
و نقاشی پاییز را
چه زیبا آفریده او
فروغ فرخزاد

شب شد و
باز فروغ تابش نور
می زند بر دل تاریکی ها
می شود ماه شب پر ظلمت
می شود آیینه صبح سپید
یک شبی باز خموش می شود
در دل آیینه تاریکی
در دل آتش گرمای وجود
پرده می اندازد بر سپیدی صبح
ناله می کند ماه شب
نیست فروغ تابش نور
نیست روشن کند صبح دیار من و تو
باغ بهاری
باغ بهاری نیمه روز
با درختان سبز
با گل رنگ لبخند
با عطر گل یاس
با نگاه خورشید تابان
با زمین میزبان
مهمانان آدمی
در خیال صبح فردا
فردای بهاری
آه که تمام شد بهار سبزه زاران
بی آنکه بدانی چه شد رفت
گرمای شعله ور
باغ تاریک در سکوت می ماند
تا بیاید بهاری دیگر از آن سو
گلایول
در میان بوته ای از گل لاله
در میان بوی عطر گلایول
در میان رنگین کمان تابیده
می شود زانو زد و لبخند زد
می شود گریه کرد و زار زد
می شود حالت خوب شود
می شود پریشان شوی
می شود هر طور بود چه با غم دل
لبخندی زد به روی خورشید صبح
عشق ورزید به طبیعت دل
چهرۀ خدا
چهرۀ خدا را بارها دیدم
درمیان کوچه های بی نام
در میان صورت خسته ی کار
من خدا را دیده ام
در پینه های دست
در نگاه غم زده صورت ها
در میان اشک های مادرانه
درمیان سکوت نیمه شب
خدا را می شود دید
نه در میان تاریکی شب
و نه در سپیدی روز
هر زمان ، هر لحظه
می شود با او بود
می شود با او زندگی کرد
صفحه دوم دفتر شعر
فاطمه زهرا کریمی
(پرنیان)
جدول کامل هم قافیه ها

135 دیدگاه
محمد جواد محمودی · 2026/05/10 در
درودها به شاعر گرامی بانو کریمی عزیز،
اشعارتون بینظیر و خاص و عالیه…
واقعا خوندنی و زیباست
شما یه استعداد درخشانید، امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید…
یعقوب اسدی · 2026/04/27 در
درود بر شما
واقعاً زیبا و هنرمندانه آثارتون را خلق کرده اید.
نوشتن اینگونه اشعار واقعا سخت است
احسنت بر شما
جلال زمانی · 2026/04/22 در
سلام
باران در کوچه های تاریک زیباست
آفرین
سهیلاسعدی · 2026/04/22 در
باران در کوچه ی تاریک خیلی عالی وپراحساس بود
عبدالرضا حاجی زاده · 2026/04/14 در
درود بر شما. بسیار زیبا و دلنشین بود. برقرار باشید.
رضا زنگنه · 2026/04/05 در
درود قلمتان مانا تنتان سلامت💐💐
سارا رماوندی · 2026/02/27 در
درود بر شما شاعر عزیز
شعر پژواک یک بوسه بسیار زیبا بود
قلمتان ماندگار
فاطمه زهرا کریمی · 2026/04/21 در
ممنونم از شما
جلال زمانی · 2026/02/26 در
سلام
پژواک یک بوسه زیباست
موفق باشید
فاطمه زهرا کریمی آقای · 2026/02/27 در
سپاس از شما آقای زمانی عزیز
بابک بابایی · 2025/07/07 در
درودبانوی بزرگوارخانم کریمی گرانقدر اشعارتون زیبا و دلنشین هستن پیروز و سر افراز و مانا باشید
بابک بابایی · 2025/07/07 در
درکد بانوی بزرگوار خانم کریمی گرانقدر اشعارتون زیبا و دلنشین هستن پیروز و سر افراز و مانا باشید