دفتر شعر فاطمه زهرا کریمی (پرنیان)
دفتر شعر فاطمه زهرا کریمی (پرنیان)

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

سمتِ تاریکِ حافظه
هیچکس نفهمید
شب دقیقاً از کِی
در رگهای شهر
آهسته شروع به دویدن کرد.
چراغها یکییکی
مثل ستارههای خسته
از شانهی خیابان افتادند
و باد
نامِ گمشدهای را
میانِ موهای درختان تمرین میکرد.
من
در ایستگاهی ایستاده بودم
که قطارهایش
سالهاست از تقویم عبور کردهاند
و مسافرانش تنها با سایههای خود
به خانه برمیگردند.
کسی گفت:
حافظه شبیه دریاست
هرچه بیشتر فراموش کنی
موجها بلندتر برمیگردند.
و من تمامِ آن عصرهای دور را
به یاد آوردم که خورشید
مثل سکهای قدیمی
در جیبِ افق گم میشد
و تو
با صدایی که هنوز
در گلوگاهِ باد زندگی میکند
اسمم را
آهسته صدا میزدی.
از آن روز به بعد
جهان کمی کج شد
نه آنقدر که سقوط کند
نه آنقدر صاف
که بتوان در آن
بیدغدغه راه رفت.
آدمها آمدند
قهوه نوشیدند
خندیدند
عکس گرفتند
و رفتند
بیآنکه بفهمند
در یکی از اتاقهای خاموشِ جهان
دلی آهسته
در حالِ فرو ریختن است.
میگویند زمان
همهچیز را ترمیم میکند.
اما زمان
فقط نجاری است
که میخهای تازه میزند
روی همان ترکهای قدیمی.
و من هنوز هر شب
کنار پنجرهای که به هیچجا باز نمیشود
میایستم
و به شهری فکر میکنم
که در آن
هیچکس نامِ مرا صدا نمیزند.
وقتی کسی اسمِ تو را صدا نمی زند
وقتی کسی اسمِ تو را صدا نمیزند،
شهر به یک موزهی خاموش شبیه میشود
که قابهایش بهجای نقاشی،
آه میکشند.
تو کنار پنجرهایی ایستادهایی
که سالهاست رو به هیچکس باز نمیشود،
اما
باد هنوز از لای درزهای شیشه
موهای خیالَت را
بههم میریزد.
در جیبِ کاپشنِ قدیمیات
بلیتهایی مانده
برای قطارهایی
که هرگز ندیدی؛
ایستگاهها نامِ تو را
مثل نمازِ آخر شب
یواشکی زیرِ لب تکرار میکنند.
میدانی؟
شکست همیشه آن لحظه نیست
که کسی میرود؛
گاهی همان ثانیهایی است
که میفهمی
سالهاست ماندهای
اما هیچکس جهان را
با نامِ تو شروع نمیکند.
با اینهمه
صبح که میشود
فنجانِ کوچکی برمیداری،
کمی نور
کمی قهوه
کمی خستگیِ دیشب،
و روز را
آنقدر آرام هم میزنی
تا از کفِ فنجانِ معمولیات
یک جهانِ تازه سر برآورد.
شاید معجزه همین باشد:
اینکه با دستانِ خالی
هر بار خودت را از نو
به دنیا بیاوری بدونِ تماشاگر،
بدونِ کفزدن، فقط
با صدای آهستهی دلی
که هنوز با نامِ خودش
تو را صدا میزند.
درد بی صدا
شب
از لایِ شانههای من
بال میکشد، و مه
روی گونههایم
آهسته جا میگذارد
ردّ یک دردِ بیصدا را.
راه
از زیرِ قدمهایم میگریزد،
انگار سالهاست
هیچچیزی به سمت من
نمیآید جز سایه
باد در من
نفسِ آخرش را میکشد،
و من هنوز در فکرِ جاییام
که رود به دریا می رسید
اما من نه
دیروز در آینه چهرهای دیدم
که انگار از آینده برگشته بود:
چشمانی که هیچ خاطرهای را
بهخاطر نمیآورد جز سقوط.
دلم پُر است از حرفهایی
که وزنشان
سنگِ کوه است،
اما دهانم پر است
از سکوتی که قافیهاش کج است.
و باز میروم…
میروم
تا جایی که شب
از من بترسد،
و صبح به احترامم
کمی زودتر بیاید.
باران در کوچهی تاریک
باران
آرام
بر شانهی خاموشِ خیابان میبارد
و چراغی دور
در مهِ شب
چون چشمی خسته
میلرزد.
در کوچه
برگی افتاده است
برگی که روزی
در آغوشِ آفتاب
سبز میخندید.
اکنون
با هر قدمِ باد
آهسته میلغزد
در سکوتِ سردِ زمین
من
کنارِ دیوارِ نمناکِ شب
میایستم
و به این رفتنِ آرام نگاه میکنم.
با خود میگویم:
شاید سرنوشتِ ما نیز
چیزی شبیه همین برگ باشد؛
روزی
سبز و بلند
در آغوشِ روشنایی،
روزی دیگر
افتاده
در مسیرِ بادها.
اما
حتی این برگِ افتاده
در دلِ خاک
خاموش نمیشود؛
فردا
در ریشهی درختی دیگر
دوباره
به شکلِ بهار
برمیگردد.
پژواک یک بوسه
عشق، گاهی فقط ردِ پاییست،
بر برفِ سنگفرشِ خاطرات.
گرم بود،
گرم بود آن روزها،
و حالا فقط سرما مانده.
بوسهای که قرار بود،
دیروز باشد،
امروز،
یک طعمِ گس در کامِ تنهاییست.
هرچه بیشتر میگردم،
در این شبکههایِ درهمِ تاریک،
نامِ تو را گم میکنم.
شاید تو،
نقطه شروعِ این انتهایِ بیانتها بودی.
و من،
ماندهام با پژواکِ صدایی،
که فقط یک بار،
مرا به نام خواند.
چقدر حجمِ دلتنگی،
بزرگ است،
وقتی تنها،
چترِ خالیِ عشق را،
روی سرت گرفتهای.
نقاشی خدا
فصل پاییز
دوباره آمدی
دوباره رنگ زرد
دوباره خش خش برگ های زیر پا
دوباره گرمی شومینه ها
تکرار می شود هر سال
و بوی عطر مهر سال
و بوی غنچه کوچک
نهفته مانده است حالا
ندیده فصل پیش رو
و بوی میوه های پاییزی
و شیشه های باران خورده را
و نقاشی پاییز را
چه زیبا آفریده او
فروغ فرخزاد

شب شد و
باز فروغ تابش نور
می زند بر دل تاریکی ها
می شود ماه شب پر ظلمت
می شود آیینه صبح سپید
یک شبی باز خموش می شود
در دل آیینه تاریکی
در دل آتش گرمای وجود
پرده می اندازد بر سپیدی صبح
ناله می کند ماه شب
نیست فروغ تابش نور
نیست روشن کند صبح دیار من و تو
باغ بهاری
باغ بهاری نیمه روز
با درختان سبز
با گل رنگ لبخند
با عطر گل یاس
با نگاه خورشید تابان
با زمین میزبان
مهمانان آدمی
در خیال صبح فردا
فردای بهاری
آه که تمام شد بهار سبزه زاران
بی آنکه بدانی چه شد رفت
گرمای شعله ور
باغ تاریک در سکوت می ماند
تا بیاید بهاری دیگر از آن سو
گلایول
در میان بوته ای از گل لاله
در میان بوی عطر گلایول
در میان رنگین کمان تابیده
می شود زانو زد و لبخند زد
می شود گریه کرد و زار زد
می شود حالت خوب شود
می شود پریشان شوی
می شود هر طور بود چه با غم دل
لبخندی زد به روی خورشید صبح
عشق ورزید به طبیعت دل
چهرۀ خدا
چهرۀ خدا را بارها دیدم
درمیان کوچه های بی نام
در میان صورت خسته ی کار
من خدا را دیده ام
در پینه های دست
در نگاه غم زده صورت ها
در میان اشک های مادرانه
درمیان سکوت نیمه شب
خدا را می شود دید
نه در میان تاریکی شب
و نه در سپیدی روز
هر زمان ، هر لحظه
می شود با او بود
می شود با او زندگی کرد
صفحه دوم دفتر شعر
فاطمه زهرا کریمی
(پرنیان)
جدول کامل هم قافیه ها

119 دیدگاه
سهیلاسعدی · 2026/05/17 در
اشعارزیباودلنشین.آفرین برشما دخترگلم
گلنار مهرانی · 2026/05/16 در
درود فراوان به شما خانم کریمی عزیز.اشعارتون سرشار از تفکر هست همین باعث میشه که همیشه دفتر شعر شما رو بخونم.امیدوارم موفق و ماندگار باشید.
آذرخش · 2026/05/15 در
مرحبا به قلم زیبای شاعرانت ،امیدوارم همواره بدرخشی،
وآینده ای درخشان داشته باشی دختر جذاب پرنیان❤️
آذرخش · 2026/05/15 در
مرحبا بر قلم زیبا و شاعرانت دختر زیبای پرنیان.
امیدوارم به همه آرزوهای زیبا و رویایت برسی
وآینده ای درخشان داشته باشی،بدرود عزیز دلم❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
آذرخش · 2026/05/15 در
تبارک الله،بر بانوی خوش ذوقمون ومرحبا بر برقلم زیبای شاعرانه ات
،همه اشعارت عالی بودن ای دختر زیبای پرنیان❤️🌹❤️
آرزو حسنی(آفتاب) · 2026/05/13 در
بانو کریمی عزیز اشعارتون فوق العاده زیبا بود
قلم توانایی دارید بانو 👏🏼😍
همواره بدرخشید 🥰
سهیلاسعدی · 2026/05/12 در
شعر وقتی کسی اسم توراصدانمیزند خیلی قشنگ بود
گلنار مهرانی · 2026/05/11 در
باران در کوچه ی تاریک زیبا بود.موفق باشید.
جلال زمانی · 2026/05/11 در
سلام ودرود
درد بی صدا خیلی زیباست
دهانم پر است
از سکوتی که قیافه اش کج است
خیلی قشنگه
مرحبا
عباس دشتستانی · 2026/05/10 در
اشعارتون زیباست، موفق باشید