دفتر شعر مرضیه جان نثاری (ماه جان)

منتشر شده توسط ADMIN در

دفتر شعر مرضیه جان نثاری (ماه جان)

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

چرا رفتی؟
چرا ماندی؟
نگو هرگز نگفتی با خودت یکبار
تو را چشم انتظاری هست
برای امنِ آغوشت
در اینجا بی قراری هست

مگر یادت نمی آید
به هنگامِ سفر
دلشوره هایم را
صدایم …
بغض هایم را

اگر یادت نیامد..هیچ
آگر آمد
بدان
در سرزمینی دور
پشت ِ کوهی از دلواپسی
اینجا یکی
با اشک‌هایش
زیرِ باران
طعنه می چیند
تو را در خواب
در رویا نمی بیند
تو را دیگر نمی بیند…

مانده زمن صدها ترانه
ناگفته در اعماق جانم
مانده زتو دردی فزون که
هی می زند بر استخوانم

من مست از بوییدنِ تو
در روزهایی بی سرانجام
تو بی خیال از دل سپردن
در پیچ و تاب سرد ِایام

بی تاب بودم که بگیری
در بر مرا هر لحظه هر جا
با تو بمانم تا سپیده
با تو بمانم تا ثریا

رفتی و عشق تو نهان شد
در برگ برگ روزگارم
یکباره در یک آن خزان شد
با رفتنت زیبا بهارم

یکساله که رفتی همش دلشوره بامه
هرجا که رد میشه خیالت اونجا جامه

یکساله که بهونه ی دلتنگیامی
غمی که مونده تو تن و رگ صدامی

دنبال عکسی از توام که توش بخندی
زخمی که رو قلبمه مرحم شی ببندی
میبینمت هر شب تو رو توی خیالم
رویا شدی یکساله تا بلکه بخوابم

راضی به اینم کردی تو خوابم بیام‌تو رو ببینم
رفتی و مونده حسرت داشتن تو دیگه رو سینم

بعد تو

تقدیم به برادر عزیزم که از دست دادم
________________

دنیا برام یه جای تاریکه
از وقتی که چشمات و روم بستی
بین تموم بد بیاریهام
دل خوش به این بودم که تو هستی

امشب نه هر شب با من یادت
دستات و کم دارم روی شونه ام
تو نیستی و باورش انگار
سخته برای قلب دیوونه ام

من بعد تو دیگه یقین دارم
توی دلم رویای رنگی نیس
بعد تو پاییزه و پاییزه
دنیا برام جای قشنگی نیس

شاید که آرومم کنه عکسات
حالا که دوریت و بغل کردم
می باره بارون با منو اشکام
باید که مرحم بشه رو دردم

بُهت

وقتی که نیستی
وقتی که می روی
من پا به پای ابرهای خدا گریه می کنم
وای از شبی که تو قصد سفر کنی
از من حذر کنی
با تازیانه های سکوتت
دل مرا
با اشک تر کنی
من بغض می کنم
باور نمی کنم
بروی من بمانم و
این کوچه های بهت
این زخم های بسته به جانم
این حرف های مفت
من پا به پای ابرهای خدا گریه میکنم

دلخوشی

ای دلخوشی سلام…..
کجا می‌روی بمان
لختی درنگ کن
دم نوش می خوری?
من پرده های ضخیم اتاق را پس کشیده ام
اینجا برای تو
نزدیک باغچه
لب حوض کوچکم
عطر شقایق و شب بو دمیده ام‌

پشتی گذاشتم خم دیوار کاگلی
بنشین و تکیه کن
هر آن‌چه خستگیست
اگر هست
همین جا به در بکن
روح مرا
جان مرا
به دست سبز خودت
تازه تر بکن

نقرۀ داغ

بیا خوب من ، طاقتم طاق شد
دل عاشقم ، نقره ی داغ شد
بیا و ببین شرح دیوونگیم
دیگه عبرت و درس عشاق شد
بیا و ببین خونه رو ، خوبه من
به عشق خودت آب و جارو زدم
خیال تو رو توی رودخونه ها
نشستم با احساس پارو زدم
غباره رو موهام میگه باز هم
برا با تو بودن صبوری کنم
بریزم همه طعنه ها رو کنار
از این حس بیهوده دوری کنم
بیا خوب من ، طاقتم طاق شد
بهارا دیگه حسرته باغ شد
شنیدم همه آدما پشت من
میگن آخه !! این طفلکی عاق شد

پا پس نکش

تنهات نمی زارم من زیر این بارون
بی شک خدا هم هس ، تا آخرش با مون
انگار نمی دونی من بی تو می میرم
یادت مگه رفته قول و قرارمون
ما اول راهیم ، تو پیچ این تقدیر
فرصت هنوزم هس ، کو عاشقی هامون؟؟
می لرزه اشک من رو گونه ی سردم
پا پس نکش هرگز ، از بین حرفامون
خورجین عشق ما از عاشقی پر بود
حالا چرا آخه ؟ خالیه دستامون
یک روز می خندیم باز از سر شادی
اون روز و می بینم با جفت چشمامون

رسوا

دل تنگ توام زیبا ، ای مثل خودم تنها
مشتاق نگاه تو ، از غربت این دنیا
شعر طرب انگیزم ، مهتاب سحر خیزم
افسانه ی پاییزم ، آرام منی جانا
حس غزلم از تو ، درمان دلم از تو
طوفان زده ای سردم ، دریاب مرا دریا
کوتاهی دستانم ، از دست تو جانانم
پیش همه ی عالم ، تلخ است چه پیدا
تابنده تر از خورشید ، مهر تو مرا امید
امروز دگر دیر است ، چشم تو به فردا؟
ای خوب ترین آدم ، من دور شدم از غم
جان تو و جان من ، در هستی و رویا
من منتظرت هستم ، عهدی که به دل بستم
هرگز نکنی من را ، نزد همه رسوا

بارون

تموم این سالا، که رفتی از خونه م
نشد نباشی تو خیال داغونم
تموم این سالا، تموم ثانیه هاش
نذاشتم که سری، بیاد روی شونه م
به جز من و تو کسی، این و نمیدونه
ترانه هامو فقط، واسه تو میخونم
کسی حریفه منو غرور و حسم نیس
خودت خبر داری، کی کرده ویرونم
شبیه اون روزم، که چتر دسته تو بود
تموم این سالا، که زیر بارونم
تموم این سالا، یه چیزو یادم داد
منم که دلتنگم! تو رو نمی دونم!

دفتر شعر
مرضیه جان نثاری
(ماه جان)

جدول کامل هم قافیه ها

دسته‌ها: شعر و ترانه

41 دیدگاه

سهیلا سعدی · 2026/06/29 در

بی سرانجام عالی بود بانو

مرتضی وفائی زاده · 2026/06/28 در

بی سرانجام:

شعر روان و خوش‌خوانی بود و احساس دلتنگی و عشق نافرجام را صمیمانه منتقل می‌کرد. به‌ویژه بند پایانی تأثیرگذار بود و تصویر «خزان شدن بهار» به خوبی با فضای کلی شعر هماهنگ شده است. فقط به نظرم اگر در کنار این احساس، از تصاویر و ترکیب‌های تازه‌تر و شخصی‌تر هم استفاده می‌شد، شعر ماندگاری بیشتری پیدا می‌کرد. در مجموع از خواندنش لذت بردم. موفق باشید.

جلال زمانی · 2026/06/26 در

درود
بی سرانجام زیباست
مرحبا قلمتان روان

سهیلا سعدی · 2026/06/07 در

خدا رحمت کنه برادرتون رو

فاطمه زهرا کریمی · 2026/06/06 در

سلام و عرض ادب
شعر رویا شدی بسیار زیبا بود
موفق باشید

جلال زمانی · 2026/06/02 در

سلام ودرود
رویاشدی در وصف برادر عزیزتان زیباست انشاالله
خداوند ایشان را قرین رحمت خودش بگرداند و به شما صبری عظیم عنایت بفرماید

    مرضیه جان نثاری · 2026/07/29 در

    درود خیلی ممنون و سپاسگزار از شما دوست عزیز هستم🙏🙏

بابک بابایی · 2025/09/11 در

درودخانم جان نثاری ب زرگوار شعر بعد تو زیبا و بامفهوم بود خدا رحمت کنه برادر بزرگوارتون رو

بابک بابایی · 2025/03/07 در

درود خانم جان نثاری بزرگوار اشعارتون زیبا و دلنشین هستن پیروز و ماندگار باشید

    مرضیه جان نثاری · 2025/04/06 در

    درود و عرض ادب
    ممنون از حسن توجه و نظر لطف شما

زهرا رحمانی فر · 2024/09/22 در

با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز
اشعار زیبایی دارید
امیدوارم شاهد اشعار بیشتری از شما باشیم
با آرزوی موفقیت روزافزون برای شما

    مرضیه جان نثاری · 2024/12/07 در

    درود بر شما خانم رحمانی فر عزیز ممنونم
    امیدورام شما هم موفق باشید

یعقوب اسدی · 2023/12/28 در

درود بر شما خانم جان نثاری عزیز
بسیار زیبا نوشتید
شعر رسوا خیلی قشنگ بود

    مرضیه جان نثاری · 2024/12/07 در

    درود ممنونم از شما آقای اسدی بزرگوار
    نظر لطف شماست

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *