شعر « تلنگر عاشقانه » – حمیدرضا جلالی
تلنگر عاشقانه
پژمرده در خزانم و درنوبهار هم
خارم، نه در کویر که در سبزه زارهم
آن دم که دیده ام به تلاقی چشم تست
صبرم تو می بری و دل بی قرارهم
استاده ام که جان بدهم در وفای تو
استاده ای که ناز کنی، بی شمارهم
در بحر بی کران و مه آلود چشم تو
خواهم که دل بر آب زنم، بی گدارهم
بر قامت نگاه تو بس عشوه می رود
لطف تو نی به قامت صبح بهارهم
گر نگذرد زخاطر تو یاد من، چه غم
که از یاد خویش برده مرا روزگارهم
ما را بلا چو از در و دیوار می رسد
گر فتنه ای رسد چه شود، وآن زیارهم
دردی به کنج سینه بود یادگار تو
که آن را نمی دهم به خوشˏ روزگارهم
حمیدرضا جلالی


2 دیدگاه
علیرضا خوشرو · 2021/09/08 در
سلام
بسیار زیبا
درود بر شما
🌹🌹
محمدرضا کیقبادی · 2021/06/02 در
شعرموزون وجالبی بودموفق باشید