شعر « خفته » – زهرا فرشیدفر
خفته
دیده ام آن دید که آشفته ای
قصّه ی ویرانه مرا گفته ای
من به فدایِ دلِ بی طاقتت
در بغلِ خاک چرا خفته ای
من نفسم بسته به چشمِ تو بود
دارو ندارم همه چشمِ تو بود
دوخته ام چشمِ دلم را به خاک
میکنم اینگونه تو را من سجود
دیده ام از گریه تو را خواب دید
خوابِ تو در آیینه ی آب دید
چشمِ تو در آیینه ی خوابِ من
مثلِ کبوتر زِ برِ من پرید
حال منم خانه به دوشِ غمت
دلخوشی ام بود که میخوانمت
ای که دگر در برِ من نیستی
عطرِ تنم باش که میخواهمت
زهرا فرشیدفر

6 دیدگاه
زهرا فرشیدفر · 2021/12/12 در
متشکرم از توجهتون
زهرا فرشیدفر · 2021/12/12 در
ممنونم ازتون دوست خوبم
هاجر امانی · 2021/12/06 در
بسیار عالی و خواندنی بود شاعر گرامی
موفق باشید دوست نازنینم
زهرا فرشیدفر · 2021/12/12 در
خیلی ممنونم دوست عزیزم
نرگس میرشاهی · 2021/12/05 در
سلام خانم فرشیدفر.
بسیار زیبا بود🌹🌹
زهره مفتحی · 2021/12/04 در
خیلی زیبا بود👏👏👏👏👏👏