شعر « طاعون تنهایی » – مجتبی یوسفی
طاعون تنهایی
چشمی که می بندی به روی گریه من
از چشمهای وحشی آهو فراتر
آن دل که از من بُرده ایی روزی به یغما
بوده ز هر آیینهی اسکندری هم بیریاتر
من مانده ام غم مانده است شبهای وحشت
طاعون تنهایی به جانم مبتلاتر
جانم به لب می آید و نیستی کنارم
فرهاد کجا دید از تو شیرین بی وفاتر
بی قید و بند در بند تو بوده دل من
اما دلت از باد پاییزی رهاتر
آغوش تو ماوای من هرگز نبوده
دستان سردم در کنارت بی نواتر
هرجا سفر کردی شنیدی وصف حالم
شیدا کجا دیدی زمن انگشت نماتر
رخ در رخ من بودی و شاهت نبودم
مات نگاهت روز به روز پرمدعاتر
دیدی که آخرداغ عشق تو چه ها کرد
از آتش نمرودیان هم بی حیاتر
دفتر شعر مجتبی یوسفی
اینجا کلیک کنید
.

10 دیدگاه
سارا خوش روش · 2021/12/25 در
رخ در رخم بودی و من شاهت نبودم👏👏👏درود بر شما
زهره مفتحی · 2021/10/13 در
همیشه از خوندن اشعاری با این سبک لذت بردم. آفرین به شما
somayehafshar · 2021/09/15 در
بسیار عالی واقعا زیبا بود خصوصا مصرع مات نگاهت روز به روز پرمدعاتر … تعبیرهای خیلی زیبایی بکار بردید موفق باشید
مجتبی یوسفی فتحکوهی · 2021/09/21 در
ممنون از حسن توجهتون
نرگس میرشاهی · 2021/09/06 در
سلام! زیبا سرودید.موفق باشید🌱
مجتبی یوسفی فتحکوهی · 2021/09/04 در
ممنون لطف دارید
مجتبی یوسفی فتحکوهی · 2021/09/04 در
ممنون از لطف شما
هاجر امانی · 2021/09/04 در
سلام اقای یوسفی…
ترانه شما بسیار بسیار زیباست. خیلی لذت بردم.
ولی به نظرم برای ورود به بانک ترانه کارِ خیلی قشنگی میشد. چون واژه نگاریش عالیه
البته هرچی که کارشناسانِ عزیز نظر بدن
موفق باشید
مجتبی یوسفی فتحکوهی · 2021/09/04 در
ممنون خانم امانی عزیز. لطف دارین.
انوری · 2021/09/04 در
سلام.
همونطور که کارشناسان محترم گفتند لذت بردیم
موفق باشید.