شعر « عشق و دل » – هاجر امانی
عشق و دل
از عشق پرسیدم چرا
بی اِذنِ من در دل شدی؟
آهسته و دامن کِشان
بر کوی دل نازل شدی؟
گفتا که من پروانه ام
بر حالِ تو مهرانه ام
همچون به رَغمِ مُدعی
بر خانه ات رِندانه ام
در دل تپش ها شد عیان
بر گونه ام سرخی نشان
حالِ عجیب و بی هوا
بر سوی من آمد دوان
گویی به دل پیکار شد
آشفته و بیمار شد
مهر و وفای دیگری
در جان من تکرار شد
ای عشق حالا در دلی
جانی دَمیده بر گِلی
بر من روا باشد تو را
بهتر بدانم از گُلی
.

5 دیدگاه
ناصراسفندیار · 2021/10/10 در
عالی و وبا احساس ..موفق و پایدار باشید
هاجر امانی · 2021/11/13 در
به مهر خواندید اقای اسفندیار. ممنون از نگاه زیباتون
k · 2021/08/14 در
درود بر شما بسیار لذت بردم
ای عشق حالا در دلی
جانی دمیده بر گلی
نرگس میرشاهی · 2021/08/14 در
با عرض سلام و ادب . شعر خیلی لطیف و زیبایی بود . آفرین بر شما 🌱🌹
هاجر امانی · 2021/08/15 در
سلام به روی ماهتون خانم میر شاهی جان
مثل همیشه ممنونم از سخاوتِ شما. که همیشه بی دریغ مهربانید