شعر « مرثیه » – محمدرضا کیقبادی
مرثیه
چه آرام و چه خاموش ست
نگاه و آن کلام شهر
حکایت ازسکوتی تلخ
به دیواروبه بام شهر
درون سینه ها فریا د
واما همزبونیها
به پشت محکم سدی
ندارد همصدایی ها
تبرکوبند، به آرامش
که نبض خاک می گرید
ویک خنجر،به فرسایش
که گل درباِغ می میرد.
ندارداین قلم جانی
پیام شعرمن رنجست
ز سازم ناله می خیزد
شرابم جرعه ی دردست
برای من برای ما ،
سعادت واژه ای مفهوم ؟؟؟
نداردجمله معنایی
کلامی گنگ و نا مرسوم
نمی دانم چه خواهم کرد
پراز آینده ای مبهم
به سوگ شمع عمرخود
شبی مرثیه می خوانم

5 دیدگاه
علیرضا خوشرو · 2021/09/06 در
سلام
زیبا بود و دلنشین
درود بر شما
🌹🌹🌹
نرگس میرشاهی · 2021/08/09 در
درود بر شما شاعر گرامی
ملیحه ارجمند · 2021/05/30 در
سلام
شعر زیبایی سرودید مانا باشید بزرگوار
سمیرامعتمدجلالی · 2021/04/24 در
سلام جناب کیقبادی. شعرپرمحتواییه ولی بند دوم ایرادوزنی داره
محمدرضا کیقبادی · 2021/04/26 در
درودخانم معتمد جلالی فکرنمی کنم اگه اول
بیت دوم منظورتون هست شما کلمه ی
حکایت روکه تلفظ کنیدوکمی مکس کنید
وزنش درسته