شعر « تب » – نرگس میرشاهی
تب
درِ قلبت را به روی چشمان سیاهم باز کن
ای پناه جانم!
می خواهم جادوی چشمانم را روانه ی قلب بی گناهت کنم
می خواهم آلوده ی تبِ این عشق شوی
آنقدر که عشق
از انگشتان مهتاب بچکد
و من ساعت ها
در زیر نور ماه
به نظاره ی چشمت بنشینم
آن شب، مهتاب مرا در آغوش بگیرد
محو شوم در چشمت
برای اَبَد
آهسته و آرام
و تا بی نهایت …
نرگس میرشاهی

6 دیدگاه
سارا خوش روش · 2021/11/10 در
لطف کلامتون،من رو به یاد فروغ گرانقدر انداخت، با آرزوی موفقیت و پیشرفت روز افزون.
نرگس میرشاهی · 2021/11/10 در
ممنونم خانم خوش روش، شاعر عزیز و دوست داشتنی.
من هم برای شما بهترین هارو از خدا میخوام 🌹🌱
علیرضا خوشرو · 2021/09/06 در
سلام
درود فراوان
بسیار زیبا
مرحبا
🌹🌹
نرگس میرشاهی · 2021/09/07 در
سپاسگزارم از محبتتون 🙏🌱
غلامرضا بهنامی · 2021/08/09 در
بسیار زیبا و با احساس، قلمتون سبز و ماتا
نرگس میرشاهی · 2021/08/10 در
سپاس فراوان از آقای بهنامی عزیز. نظر لطفتونه 🌱🌹