شعر “ رویای یک دیوانه ” – آمنه صادقی
“ رویای یک دیوانه ”
بی خبر آمد شبی، دیوانه ام نامید و رفت
بر تمامِ آرزوهای دلم خندید و رفت
وقتِ رفتن توی قلبم یک تولّد را ندید
از نگاهش شاخه عشقی در دلم رویید و رفت
هرچه گفتم صبر کن یا قول برگشتن بده
روبرویم تکّه عکسی از خودش کوبید و رفت
تا که گفتم بعد تو جایت چه خالی می شود
شانه ای بالا زدش ، انگار با تردید و رفت
با نگاهی گفت با من : آخرش عاشق شدم
توی چشمانم دمی هم عکس خود را دید و رفت
تا که گفتم عشق تو با گریه باور می شود
گریه ی نابش درونِ خانه ام پیچید و رفت
دیدم او را، دیشب اینجا بود… یادم رفته بود
بعد از عمری آمد و دیوانه ام نامید و رفت

0 دیدگاه