شعر “ لب وا کنم ” – آمنه صادقی

“ لب وا کنم… ” می خندم اگر باشی و خوشحالم اگر هیچ نباشی بنشین و نگو هیچ که آرامش من را نخراشی سرگرم غزلهای خودم هستم و باید که بدانی تصمیم به ترکِ تو گرفته ست همین شاعرِ ناشی درحبس خودم هستم و یک لحظه پریدن نتوانم این مرغ ادامه مطلب

شعر “ پلکی نزنی ” – آمنه صادقی

“پلکی نزنی” چشمانِ تو تصویرِ مرا قاب گرفت آرامش محض است مرا خواب گرفت پلکی نزنی خوابِ من آشفته شود دیوانه جنونِ شبِ مهتاب گرفت خشکیده دلم بسکه ترک داشت ولی مردابِ من از جشمِ تو سیلاب گرفت من برکه ی خشکیده و خاموشم و تو باران شدی و برکه ادامه مطلب

شعر “ برای من ” – آمنه صادقی

“برای من” باید امشب بروم باز به دیدار خودم دست بردارم از این حالت بیمار خودم باید از شعروغزلهای خودم هدیه کنم چندتایی بنویسم سَرِ دیوارِ خودم از همین راهِ درازی که زمن تا”خودم” است باز باید بروم در پی آثارِ خودم باید از شانه ی لرزان خودم بردارم غصّه ادامه مطلب

شعر “ تنهایی ” – آمنه صادقی

“تنهایی” نه من ازخاطر تو می روم ای دردِ عزیز نه تو از خاطرِ من، داشته ای قصدِ گُریز به تو خو کرده ام انگار کسی در خودم است تو ولی لحظه به لحظه به تَنَم درد بریز همه از حال و هوای دلِ من باخَبَرَند همه حتّی درو دیوارو ادامه مطلب

شعر “ یاد تو ” – آمنه صادقی

“ یادِ تو ” قهوه ام تلخ است ، با یاد تو شیرین می شود بوی تلخَ ش تا تو باشی ، عطر آگین می شود روی میزَم خاطراتی هست ، شاید دیده ای قاب عکسی که درآن ، یک “ماه” تدفین می شود دیده ای آیا که شبها آسمان ادامه مطلب

شعر “ شبیه خودم ” – آمنه صادقی

“ شبیه خودم ” من رسیدم به تو اما زخودم ، فاصله پیدا کردم از سکوتِ دلِ خود رد شدم و مشغله پیدا کردم با تو آغاز شدم ، حرف دلت را به نگاهی گفتی بسته ای چشم خودت را که چنین فیصله پیدا کردم؟ حالِ من خوب شده ، ادامه مطلب

شعر “ جواب ” – آمنه صادقی

“ جواب ” من برای هر سوال یک جواب می خواهم حرف عاشقانه واژه های ناب می خواهم من میانِ زندگی و مرگ مانده ام که…آه… از خدای خویش ،حقِ انتخاب می خواهم در میانِ یک سراب مانده ام ،کسی که نیست پس ز دستِ دشمنانِ خویش آب می خواهم ادامه مطلب

شعر “ رویای یک دیوانه ” – آمنه صادقی

“ رویای یک دیوانه ” بی خبر آمد شبی، دیوانه ام نامید و رفت بر تمامِ آرزوهای دلم خندید و رفت وقتِ رفتن توی قلبم یک تولّد را ندید از نگاهش شاخه عشقی در دلم رویید و رفت هرچه گفتم صبر کن یا قول برگشتن بده روبرویم تکّه عکسی از ادامه مطلب

شعر “ دلخوش ” – آمنه صادقی

“ دلخوش ” کجا؟ کی؟ گم شدی در شب که ویران گشته دنیایم چنان گشتم به دنبالت ، که پینه بسته پاهایم چه مانده جز خیالِ تو برای من،ببین اکنون صدای گریه های من نشسته در غزلهایم و می دانم که می آیی ، تو مثلِ معجزه آری تو را ادامه مطلب

شعر “ آخرین خاطره ۲ ” – آمنه صادقی

” آخرین خاطره ۲ ″ ایستاده… بر پیکره ای از خاطرات با قامتی به اندوه نشسته در ازدحامِ آخرین دیدار با آخرین نگاه: “ای دوری ات آزمونِ تلخِ زنده به گوری” بعد از این در کدام خاطره بجویمت؟ اکنون که نامردانه بی خاطره مات خواهم ماند ایستاده برایستگاهی از زندگی ادامه مطلب