شعر « عشق وصال » – مهدی بیرقی
عشق وصال
دشت افکارم چه حاصل خیز و زیبا گشته است
چون خمار چشم زیبای چو شهلا گشته است
بودن تو در کنارم نازنینا دلــــــــــــــــــــــبـــرم
حاصلش امروز این اشـــعار والا گشته است
تو همان باران پاکی میچــــــــکی بر قلب مــــن
با وجودت چشمه ی قلبم چو دریا گشته است
شهریار شعر شاعر شد ز آن حرمـــــــان یـــــار
با وصالت عشق در شعــرم هویدا گشته است
نازنینا ما به ناز تو جوانـــــــــــــــــی داده ایــــم
آن جوانی ی تو هم همـــــراه با ما گشته است
شعر درد عاشقی چون نور مهتـــاب است و بس
نور اشعار وصالت ختـــــــــم یلدا گشته است
گر چه دوری شد نماد عشــــق اشـــــــــعار قدیم
لیک با وصل دو عاشق عشق پیدا گشته است
حاصل عشق اساطیری شــــــده افســــــــــانه ای
با وجود وصل ما افســــــانه رسوا گشته است
چشم عاشق عاجز از درک درون یـــــــــــار شد
چون که محو ظــــاهر آن قد و بالا گشته است
گر وصال عشق حاصل گشت و آتش خفــــته شد
با قبول خوب و بد این عشــــق بیتا گشته است
وصل و حرمان گر چه هر دو عامل عشقند لیک
فرق آن دو از زمیـــــــن تا آن ثریا گشته است
دفتر شعر مهدی بیرقی
اینجا کلیک کنید


1 دیدگاه
ناشناس · 2020/09/03 در
شعر بسىار با مفهوم و زىباست