شعر « لبخند یار » – مریم سودمند
لبخند یار
لبخندی زدی ای دوست، کار دل من ساختی
قصدت این نبود اما، دردی به دل انداختی
آن قند لبت دیدم، قند در دل من آب شد
شوری به سرم افتاد، قلبم چه بی تاب شد
آن گونه ی گلگونت، کوه نمک است انگار
با آن لب شیرینت، طعمی دگر است انگار
راز دگریست پنهان، در برق نگاه تو
جادو شده ام از آن، مژگون سیاه تو
دام دگری ننداز، لعل لب تو کافیست
حالا که شدم شیدا، به طعمه نیازی نیست
در آینه تصویریست، اما صورت من نیست
قرص رخ تو پیداست، انعکاسش چه زیباست
سالها کشیدم من، شبهای پر از دردی
اینک تماشا کن، چه بر سرم آوردی!
فریاد از این احساس، فریاد زتنهایی
مبهم است این حس، کار دستم دادی…
دفتر شعر مریم سودمند
اینجا کلیک کنید
.

1 دیدگاه
سمیه افشار · 2021/06/13 در
سلام بسیار زیبابود مصرع دام دگری ننداز لعل لب تو کافیست رو خیلی دوست داشتم .پیروز و سربلند باشبد