شعر « چشم اشکی » – سمیرا معتمد جلالی
چشم اشکی
قلبم درون شهرجشمت مانده ای دوست
چشمم مراز اشک ودلم غرق است درخون
آن روز که چشمم به چشمت قفل می بست
آیینه ام شد رنگ دریاهای جیهون
کشتی من غرق نگاهت بود آن روز
تاریخ در هرلحظه می شد سخت تکرار
آن لحظه چشمانم به چشمان تو می گفت
آشفته ام دریاب مارا آخرین بار
.

2 دیدگاه
جلال زمانی · 2026/02/03 در
سلام ودرود
شعر چشم اشکی با اینک کوتاهه ولی زیباست
ببخشید در دو مصرع اولی اشتباه تایپی هست
ملیحه ارجمند · 2021/07/02 در
درود بر شما
موفق باشید بزرگوار