شعر « گفت و گو » – هاجر امانی
گفت و گو
گفتم ای عاشقِ دل خسته بگو
از چه اینگونه پریشان شده ای
داغِ فرزند تورا غم زده کرد
یا که از بخت پریشان شده ای
ناله سر داد که ای جانِ دلم
از غمِ عشق مرا هیچ مپرس
کوه گر جای منِ غم زده شد
از نگاهش تو بخوان.هیچ مپرس
گفتم آخر که چرا صبر کنی
شیشه ی عمرِ گران زَهر کنی
برو از عشق بگو چون فرهاد
تا که لیلی بشود آن صیاد
با خودش گفت به آهِ جگری
تو مگر از دلِ من بی خبری
یارِ شیرین سخنم رفت بهشت
عشق مان را به سرِ سنگ نوشت
دفتر شعر هاجر امانی
اینجا کلیک کنید
.

1 دیدگاه
سارا خوش روش · 2021/11/18 در
ارادتمند شما و اشعار زیباتون هستم،درودها🌹🌹