متن ادبی « هدیه خدا » – نرگس میرشاهی
هدیه خدا
قطره ای چکید در کویر
و پس از آن قطره های پیاپی باریدند
سنگ ها مات و مبهوت به یکدیگر نگریستند
تا به آن روز اینگونه خوشحال نبودند
نمی دانستند این از کجاست
به گمانشان ابر این قطره ها را برای آن ها فرستاده
در دل از ابر قدردانی می کردند
و ابر
در دلش می خندید
به حماقت سنگ های کوچک
که خدا را نادیده گرفته بودند…
و این هدیه خدا بود برای گُلی که فردای آن روز
از دل خاک کویر
بیرون آمد
و به سنگ ها سلام کرد..
نرگس میرشاهی

2 دیدگاه
علیرضا خوشرو · 2021/09/06 در
سلام
ماشاالله
بسیار زیبا
مثل همیشه با احساس
🌹🌹
نرگس میرشاهی · 2021/09/07 در
سلام و درود بر شما . متشکرم 🌹