شعر ” همین حالا ” – محبوبه بیاتی

همین حالا کمی کهنه تر از دیروز کمی تازه تر از فردا به دیدار تو می ایم همین حالا،همین حالا تو در اندیشه باران چه می بینی که می باری کویر تشنه ام من را چنین سیراب می داری نگاهم را به دریای نگاهت مبتلا کردم اسیر بی قفس گشتم ادامه مطلب

دفتر شعر محبوبه بیاتی

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد کوچۀ اقاقیا شب نشین کوچه یحسرت چشمای منیتو که از شبای بی منآخرش دل میکنیچشمه ی خاطره هامسیرابه از ناز چشاتکی نشستی تو دلمنگم از دلم براتوسعت قلب منوتوکه میدونی بیاپره احساس من ازعطر ادامه مطلب

شعر ” اکسیژن ” – رضا یگانی

اکسیژن عشق تو ماوا گرفته توی پوست واستخونم میدونی که نمیتونم بی تومن زنده بمونم دنبال واژه ای هستم لایق وصف تو باشه جمله ای که سهل و اسون بشینه روی زبونم سهل و ساده باشه راحت مثل یه حس درونی مثل احساس قشنگی که نگفته تو بدونی دل من ادامه مطلب

شعر ” بی بهونه ” – رضا یگانی

بی بهونه میخوام بی بهونه کنارتو باشم بایادت بخوابم به یادتو پاشم سحر دسته دسته گل سرخ بچینم سرراه قلبت بشینم بپاشم میخوام آرزوهام برای توباشه دل بی پناهم توقلب توجاشه اسیرای خاک و براشون بمیرم قیامت همینجا همینجا بپاشه اگرروزگارم شکسته دلت رو فنا کرده دنیا همه حاصلت رو ادامه مطلب

شعر ” شب زنده دار ” – رضا یگانی

شب زنده دار شبای پرازستاره دل عاشقم بیداره همه توی خواب نازن دل من به فکره یاره شبی عاشقا نهایی روی برگ گل نوشتم تابگه جی میشه اخر روزگار و سرنوشتم گل اومد نشست کنارم روی گلدونی که دارم یه نگاه بصورتم کرد خنده ای بحال زارم گفت که زندگی ادامه مطلب

شعر ” حاسدان ” – رضا یگانی

حاسدان ازتو ممنونم مرا ازخود نمی رانی دگر گوشه جشمی نشانم داده ایی باجشم سر ناامید بودم که شایدرفته ام ازیادتو کردطلوع خورشیدعشقم ای نگار تابنده تر باد و بارانآب و آتش سدراهم میشدند تا نیابم ازتومن حتی نشان یا یک اثر بی گنه بودم درعشقت آن گنه ازمن نبود ادامه مطلب

شعر “مجنون مشهور ” – رضا یگانی

مجنون مشهور پرازشعرم پرازشورم من آن مجنون مشهورم سبکبال جون پرکاهی پی انوارمنشورم غریبی را نمیفهمم جه معنامیدهدغربت من واین خاک یکی هستیم رساندم برتومنظورم اگرتب کرده میسوزم اگربادردمیسازم گناه نی به نیزاراست ربوده دف وطنبورم قراروبیقراری را تو آموختی نیاموختم درون قلعه جهلم کنون پابسته محصورم تورامن ارزو کردم ادامه مطلب

شعر “ لب وا کنم ” – آمنه صادقی

“ لب وا کنم… ” می خندم اگر باشی و خوشحالم اگر هیچ نباشی بنشین و نگو هیچ که آرامش من را نخراشی سرگرم غزلهای خودم هستم و باید که بدانی تصمیم به ترکِ تو گرفته ست همین شاعرِ ناشی درحبس خودم هستم و یک لحظه پریدن نتوانم این مرغ ادامه مطلب

شعر “ پلکی نزنی ” – آمنه صادقی

“پلکی نزنی” چشمانِ تو تصویرِ مرا قاب گرفت آرامش محض است مرا خواب گرفت پلکی نزنی خوابِ من آشفته شود دیوانه جنونِ شبِ مهتاب گرفت خشکیده دلم بسکه ترک داشت ولی مردابِ من از جشمِ تو سیلاب گرفت من برکه ی خشکیده و خاموشم و تو باران شدی و برکه ادامه مطلب

شعر “ برای من ” – آمنه صادقی

“برای من” باید امشب بروم باز به دیدار خودم دست بردارم از این حالت بیمار خودم باید از شعروغزلهای خودم هدیه کنم چندتایی بنویسم سَرِ دیوارِ خودم از همین راهِ درازی که زمن تا”خودم” است باز باید بروم در پی آثارِ خودم باید از شانه ی لرزان خودم بردارم غصّه ادامه مطلب