شعر ” جمعه بدون یار ” – محمدرضا احمدی

جمعه بدون یار جمعه شد یارم نیامد بر در میخانه بازاین دل آشفته از نادیدنش دیوانه بازمیروم در کوه و صحرا تا ببینم سایه ایاز نگارم در بیابان یا لب رودخانه بازدل پر از امید از دیدار یاراست و به شوقمیروم تا بل ببینم ناز آن دردانه بازدر خیالم پر ادامه مطلب

شعر ” خوب ” – محمدرضا احمدی

خوب گرمی دستان تو در این هوای سرد ، خوب گاه لبخندی ازآن لبهای همچون وَرد ، خوب آن نگاه نازنینت سوی من شد دلخوشی می نماید غصه را ازتار و پودم طرد ، خوب روز رفتن ناگهان با ناز لبخندی زدی شد تن تبدار من از رنج هرچه درد ادامه مطلب

دفتر شعر عبدالحکیم نیکدل

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد نمیشه نمیشه وای نمیشه بی تو بمونم از تو پیوسته من خسته میخونم تو بمون با من تنها که بتونم خودموبا توبه مقصدبرسونم تو پناه دل دیوونه من باش دل دیوونه بی خونه من ادامه مطلب

شعر “ آخرین خاطره 2 ” – آمنه صادقی

” آخرین خاطره ۲ ″ ایستاده… بر پیکره ای از خاطرات با قامتی به اندوه نشسته در ازدحامِ آخرین دیدار با آخرین نگاه: “ای دوری ات آزمونِ تلخِ زنده به گوری” بعد از این در کدام خاطره بجویمت؟ اکنون که نامردانه بی خاطره مات خواهم ماند ایستاده برایستگاهی از زندگی ادامه مطلب

شعر “ آخرین خاطره 1 ” – آمنه صادقی

“ آخرین خاطره ۱ ” ایستاده برآخرین ایستگاه خاطره ها و دفتر خاطراتش را مُهر می کند خاطره ممنوع آخرین تصویر زیرِ سرما در ذهنش یخ می کند چشمانِ نمناکش: چقدر گفتم “چه بی تابانه می خواهمت” آه بانوی هزار شبم اینک مثل آدمک بر ایستگاه آخرین خاطره دفترش را ادامه مطلب

شعر “ پرنده رهگذر ” – آمنه صادقی

“پرندۀ رهگذر” چقدر ساده آمدی ، چه ساده است رفتنت همیشه آه…رهگذر…محال بود دیدنت تو مثل شوق آمدی،میانِ فصلِ خشکِ من و سبز شد تمامِ من به دستِ سبزِ بودنت چقدر ساده می روی ،ببین چه بغض کرده ام تمامِ اشکهام را بریز روی دامنت میانِ فصلِ سبزِ من ، ادامه مطلب

شعر “ آخرین لحظه ” – آمنه صادقی

آخرین لحظه ای که بعد از من گَهی هم شادمانی می کنی مثل هر شب امشبم را آسمانی می کنی؟ چون تو با آزردگان هم مهربانی کرده ای با منِ آزرده دل هم مهربانی می کنی؟ گرچه پایانم رسیده لیک می پرسم ز تو این منِ دیوانه خو را جاودانی ادامه مطلب

شعر “ آرزو ” – آمنه صادقی

آرزو اگرچه دیدنت همیشه جز خیال نیست بیا بگو که آرزوی من محال نیست بیا کمی ز خنده های خود به من ببخش که زندگی همیشه بر همین روال نیست ببین چگونه غرق پَر گرفتنم ببین ولی کجا روَم دراین شبی که بال نیست و باز نذر کرده ام دمی ادامه مطلب

شعر ” یکی مثل من ” – محبوبه بیاتی

یکی مثل من اگه ابرم که ببارم واسه دل تنگی چشمات اگه خورشید که بتابم روی تاریکی شب هات اگه حتی یه کویرم رنگ دریا رو می گیرم تب داغ این سکوت و میخام از چشات بگیرم توی آسمون قلبم واسه تو ستاره ساختم همه دنیامو چه آسون پای دنیای ادامه مطلب