شعر برگرد – آمنه صادقی

برگرد ای رفته شبی از این حوالی … برگرد برگرد بگو که در چه حالی … برگرد آتش زده چون جنوب ما را اکنون ای حال و هوای آن شمالی … برگرد بعد از تو چنان کویر شد دلهامان گشتیم اسیر خشکسالی … برگرد خشکیده تمام خنده ها بر لبها ادامه مطلب

شعر “ تو مثل باران ” – آمنه صادقی

“ تو مثل باران ” می شود باران شوی،بر من بباری یا که نه؟ مثلِ من در انتظاری؟بی قراری؟ یا که نه؟ گرچه می دانم دلت سنگ است و می خواهی مرا لحظه های بی من اَت را می شماری یا که نه؟ صبحِ من از پلکِ زیبای تو پیدا ادامه مطلب