شعر “ پاییز ” – آمنه صادقی
“ پاییز ”
غروبِ سردِ پایان کدامین روز پاییزم
که در تقویم هر سالت چنین سرد و غم انگیزم
ببین خط خورده هر روزم به دستِ خنده های تو
و من تا آخرین لحظه ، به پایت اشک می ریزم
درونِ بیت های هر غزل یک درد می بینی
و من هر لحظه با یک دردِ جانکاهی، گلاویزم
دگر حتی غزل گفتن برایم سخت و جان گیر است
تمامِ حرف ها هستند و من از هیچ لبریزم
و من بیهوده می میرم ، تو هم باور نکن من را
در آن فکرم که یک شب هم به دارِ عشق آویزم
و خط خورده ز عمرِ من شبی دیگر ، بگو اکنون
غروبِ سرد پایان کدامین روز پاییزم؟

2 دیدگاه
آمنه صادقی · 2018/10/31 در
“خاطره”
گرچه چندیست دلت با دلِ من بد شده است.
باز از خاطر من خاطره ات رَد شده است.
……………..
مجید فاضلی · 2018/11/03 در
منتشر شد
https://goo.gl/MGBNkD