شعر ” بیهوده ” – آمنه صادقی
بیهوده
دلم گرفته است و این ،غزل که وا نمی کند
گرفته جنگ با دلم ، و هیچ تا نمی کند
خیالِ تو تمامِ شب میانِ اشکهای من
نشسته روبروی من مرا رها نمی کند
تو از حضور سبز یک ترانه ای و من ، ولی
اسیرِ عقده های خود که انتها نمی کند
بیا ببر مرا شبی ، از این سکوت و دلهره
که با من ای ستاره ام، کسی وفا نمی کند
چه ساده لحظه لحظه ام ، اسیره غصه می شود
چرا ز دردهای من، کسی دوا نمی کند
ببر مرا … ببر مرا ، به اوجِ یک غزل ولی
دلم گرفته است و این غزل که وا نمی کند
دفتر شعر آمنه صادقی
اینجا کلیک کنید
.

0 دیدگاه