شعر تقدیر – آمنه صادقی
تقدیر
وقتی برسد به پای تو پیر شوم
مانند همیشه از خودم سیر شوم
از اوج هزار قصه می افتم و بعد
در غربت خود غروب دلگیر شوم
می ترسم از این که مثل هر لحظه که رفت
بی چشم تو من همیشه تحقیر شوم
یا اینکه دراین غربت صد ساله و سرد
مانند تو من اسیر تقدیر شوم
می ترسم از این که در همین فاصله ها
تا مردنِ من همیشه زنجیر شوم
شاید برسد که با همین حادثه ها
در چشم تو من دوباره تفسیر شوم
یا مثل خودم تو هم کمی ساده شوی
وقتی برسد به پای تو پیر شوم

0 دیدگاه