شعر « ساکن من » – سحر موسوی
ساکن من
خواستم از عشق ، تو پیدا شدی
یک شبه در روح و تنم جا شدی
ساحلِ آرامشِ قلبَت شدم
ساکنِ من،عازمِ هر جا شدی
سبز شدم در طلبِ عشق تو
عاشقِ ویرانه و صحرا شدی
شمع شدم شعله شدم سوختم
واله و پروانه ی لیلا شدی
اشک فرو ریخت ز چشمان من
همسفرِ قایق و دریا شدی
سحر موسوی

11 دیدگاه
اصغر داداش زاده · 2022/02/17 در
افرین به قلمتون
سارا خوش روش · 2022/01/26 در
زیبا و دلنشین بود ،درودتان باد
هاجر عبدیان · 2022/01/18 در
زیبا بود.احسنت
علیرضا خوشرو · 2021/09/07 در
سلام
درود بر شما
بسیار زیا.و روان
ماشاالله
🌹🌹
مهدی · 2021/08/24 در
واقعا زیباست
مرحبا
ملیحه ارجمند · 2021/08/24 در
سلام و عرض ادب
زیبا بود موفق باشید
سحر موسوی · 2021/09/01 در
سلام خانم ارجمند عزیز
ممنون از لطفتون 🌼🌼🌼
سحر موسوی · 2021/08/24 در
درودتان بانو جانم💞
ممنون از حسن توجهتون عزیزم🌹🌹🌹
غلامرضا بهنامی · 2021/08/12 در
باسلام و عرض ادب
شعر و قلمتون بسیار عالیه سرکارخانم موسوی
سحر موسوی · 2021/08/24 در
سلام و درود فراوان استاد عزیز🌼🌼
تشکر از لطفتون🌼🌼
نرگس میرشاهی · 2021/08/11 در
سلام و درود بر شما. شعر زیبایی بود. احسنت 🌹🌱