شعر « شکوه » – حمیدرضا جلالی
شکوه
من و خموشیِ دیوارهای سیمانی
من و همیشگیِ فصلِ سرد ویرانی
من و تلاقیِ یٲس و امیدواری ها
من و تبانیِ عقل و جنون شهوانی
من و طنینِ شکوفاییِ عبث در دل
زخاکِ تشنۀ امیدهای پنهانی
من و تباهیِ این لحظه های تکراری
تمام روز و شب، آئینه های نادانی
من و عبورِ پُرازشک و بیمِ آدمها
به روی سنگ حضورم، ضعیف و لرزانی
اسیرِ دستِ زمانم که با تمام وجود
مدام در پیِ بزم است و برده رقصانی
در احتضارم و درانتظارِ یک جرعه
هوای بیشه و جنگل، هوای بارانی
دگر تغابنی ای روزگار بر من نیست
هرآنچه ام که بخندانی و بگریانی
حمیدرضا جلالی


1 دیدگاه
محمدرضا کیقبادی · 2021/05/31 در
قلمتان نویسا موفق باشید