شعر ” می آیی ” – آمنه صادقی
می آیی
نه هزیانی ، نه رویایی ، تو با هر دیده پیدایی
به در، من چشم میدوزم و میدانم که می آیی
در و دیوارِ این خانه غزلباران شده امشب
تورا کم دارم ای خوبم ، تو از نسل مسیحایی
تو مثل معجزه هستی و یا مثل غزل گفتن
که دشواری نخست اما در آخر پاک و زیبایی
تو مثلِ خاطراتِ من ، همیشه با منی ، با من
ولی گویا تو می گفتی ، تمامِ عمر تنهایی
ببین “آمی” هنوز اینجا به راهت چشم می دوزد
وصد دفتر غزل گفته و می داند که می آیی

0 دیدگاه