شعر ” نمیرسد ” – آمنه صادقی
نمی رسد …
نه می رسد کسی از این غریبه ها به دادِ من
نه دستهای ساده ی یک آشنا به دادِ من
تو از قبیله ی منی ، بگو نه از غریبه ها
چرا نمی رسی دگر تو سالها به دادِ من؟
ببین چه ساده تن به این غروبِ ناب داده ام
دمی که مرگ می رسد ، در انزوا به دادِ من
بیا به نامِ رفتنم دو قطره اشک هدیه کن
ببین نمی رسد یکی ، ز اشکها به دادِ من؟
دل از زمین بریده ام ، پناهِ من به آسمان
چرا نمی رسد از این فرشته ها به دادِ من؟
نه… مثل اینکه قلب من نمی تپد ببین…ببین
بگو دلم نمی رسد دگر چرا به دادِ من؟
چه ساده ام که دل به این ترانه ها سپرده ام
ترانه هم نمی رسد در انتها به دادِ من
تمامِ سطرهای این غزل پر از گلایه اند
چرا نمی رسد دراین ، میان خدا به دادِ من؟

0 دیدگاه