شعر خداحافظ – آمنه صادقی
خداحافظ
برو هرچند من از غصّه لبریزم ، خداحافظ
و عکس تو غروبِ سرد پاییزم ، خداحافظ
و تقدیرم همین بوده که می بینی و می دانی
نمی خواهم که از تقدیر بگریزم ، خداحافظ
بدونِ تو تمام فصلهای من زمستان است
و من خشکیده برگی زرد می ریزم، خداحافظ
تمام لحظه های من پر از غم گشته می دانی
دلیل لحظه هایی که غم انگیزم، خداحافظ
تنم سرد است و باران است و می دانی چه می خواهم
ولی باید ز آغوشت بپرهیزم….، خداحافظ
نمی مانی … نمی دانی … و من دیوانه ام شاید
برو هر چند من از غصه لبریزم خداحافظ

0 دیدگاه