شعر ” رنگ رخسار ” – رضا یگانی
رنگ رخسار
نگه بررنگ رخسارم نکردی
ترحم بردل زارم نکردی
اگر در دام صیاد خفته بودم
جرا یارا تو بیدارم نکردی
بزیر سایه آن بید مجنون
برایت قصه گفتم ازدلی خون
توان و تاب و یارایی ندارد
فراموشت کند آن بیدل اکنون
نگاهی بامحبت کن دوباره
بر این بیجاره مرد جامه پاره
خمار یک نگاه بی بدیل است
گواهش این شب و ماه و ستاره
نیازمنداست نیازمند است نیازمند
به جهد تو رها گردد از این بند
رهایی را در اغوش میفشارد
ببیند بر لبت روییده لبخند
دل ازکف داده را ازخود مرانید
به کوی و برزنش مجنون مخوانید
اگر دیدید که بد خلق است و عاصی
کمی ازشهد مهر بر او جشانید
لطیف است اسمان درفصل باران
به فصل رویش سبز گیاهان
نماز عاشقی واجب شود بر
گل سرخ و خیال جمله یاران
من آن صیدم که اکنون دلشکسته
به رای خویش بردامت نشسته
جدا کی میشود صیاد از صید
جون این عهد از ازل گردیده بسته

0 دیدگاه