شعر ” نشانی ” – آمنه صادقی
نشانی
که بود آن روزها می گفت با من ، غصّه هایش را
و ناگه گم شد و گم کرده ام اکنون ، صدایش را
تمامِ بارِ خود را بسته بود و من ندانستم
و تنها جا نهاد اینجا صدای گریه هایش را
و می دیدم دمِ دل کندن از دنیای من گویی
تکان می داد گه گاهی برایم ، دستهایش را
و رفت و بعد از او اینجا زمین شد لانه ی پاییز
و حتّی عکس من هم غم گرفته چشمهایش را
درین بن بستِ دیرینه که می گوید دگر با من؟
بگو پاییزِ دل مرده ، که می دانی تو جایش را؟

0 دیدگاه