شعر ” خوش خیالی ” – سیمین سادات صمدی
خوش خیالی
شبی آرام خفته بودم
دگر نه خسته بودم
نه دل شکسته
خیالم جمع بود
که دارم خواب می بینم
دگر نه شور اشک نه آه جگر معلوم بود
همانطور بر اسب سپید
خوش خیالی می پریدم
که یک آن چنان دست بزرگی از نور
شد آن تکیه گاه دیدگانم بر سر گور
دگر من نه بودم نه آن خواب و خیالات
نه آن آشنای در بند زرین
مرا با خود بردند و بردند
آنقدر دور که نه دست او بود و دل من.
آذر.۱۳۹۷

1 دیدگاه
ملیحه ارجمند · 2021/06/28 در
درود مانا باشید