شعر “ شکوه ” – آمنه صادقی
“ شکوه ”
این شب که مانده در دلم ، سر نمی شود
حالم از این که هست ، بهتر نمی شود
باید هزار سال زندانِ غم شَوَم
با آه و اشک و ناله ،کمتر نمی شود
دنیایِ من سیاه بوده همیشه … آه …
به جز سیاه رنگِ دیگر نمی شود
پرهایِ من شکسته با دستِ سردِ مرگ
پرواز می کنم … نه … بی پَر نمی شود
باید فرو کنم به سینه ی سنگت
هر بیتِ این غزل که خنجر نمی شود

1 دیدگاه
جلال زمانی · 2026/02/21 در
درود
شکوه شعر قشنگی شده
آفرین