شعر “ خاطره ” – آمنه صادقی
“ خاطره ” گرچه چندیست دلت با دلِ من بد شده است باز از خاطر من خاطره ات رَد شده است بی شک از دست تو باید بگُریزم به خودم آه .. گویی که کسی پای خودم سد شده است نه دگر حوصله ای نیست ، که چنگی بزنم چون ادامه مطلب
شعر و ترانه
“ خاطره ” گرچه چندیست دلت با دلِ من بد شده است باز از خاطر من خاطره ات رَد شده است بی شک از دست تو باید بگُریزم به خودم آه .. گویی که کسی پای خودم سد شده است نه دگر حوصله ای نیست ، که چنگی بزنم چون ادامه مطلب
پاییز چه آرام آمد و زد پشت شیشه شبیه کودکی به چکمه ی نو صدای خنده ی مستانه پیچید میان کوچه باغ و رام تر شد از آن آهنگ زیبا و دل انگیز درخت توت خانه شاد گردید لباس رنگی اش را باز پوشید کمی از روز پیش آرام تر ادامه مطلب
نگاه تازه درگیر چشماته دلم حتی زمانیکه یک بغض سنگین روی لحن سرد چشماته می خوام فراموشش کنم این باور و وقتی تصویر گنگی کنج فکرت، سخت همراته بیرحمیِ،تو با خودت قهری مبادا که گلهای یخ کردهات، تو گرمای شبی واشه یک لحظه چشمات و ببند آروم جاری شو پرهای ادامه مطلب
“ پاییز ” غروبِ سردِ پایان کدامین روز پاییزم که در تقویم هر سالت چنین سرد و غم انگیزم ببین خط خورده هر روزم به دستِ خنده های تو و من تا آخرین لحظه ، به پایت اشک می ریزم درونِ بیت های هر غزل یک درد می بینی و ادامه مطلب
مادر مث تو کسی بامن عاشق نبود کسی لایق این حقایق نبود زمین عاشق و هم زمان عاشقت تو بودی وگرنه دقایق نبود کنارم نشستی نفس جون گرفت تو بودی که قلب من آروم گرفت از این میم تو مادرم ماهمی هوای منی اونچه میخواهمی میگم لحظه لحظه نوشتم برات ادامه مطلب
نابودی ظلمت کنار حسّ رنجورت یه قلب پاک می کوبه خودت رو سخت باور کن تلاشت بی سبب خوبه اگه راها رو بستن تا تو گم شی توی بیراهه با قلبت خوب همراه شو که تو شب، مثّه یه ماهه تو امروز سهم دستات معجزه بوده، با لبخند تا تموم ادامه مطلب
این دل امشب هوای اشک و ماتم دارد این دل تو نیستی و کوهی از غم دارد این دل چون کودک وامانده از دامان مادر کم دارد آغوش تو را کم دارد این دل امشب چنان اندوه می بارد که گویی دردی به حد هر دو عالم دارد این دل ادامه مطلب
نمی رسد … نه می رسد کسی از این غریبه ها به دادِ من نه دستهای ساده ی یک آشنا به دادِ من تو از قبیله ی منی ، بگو نه از غریبه ها چرا نمی رسی دگر تو سالها به دادِ من؟ ببین چه ساده تن به این غروبِ ادامه مطلب
فانوس دریایی حالم شبیه ماهیه تنها تو اقیانوس بود گاهی شلوغ و گاهی سرد در گیر یک فانوس بود من قعر دریا بودمو محکوم نابودی ولی حسی مثه راه نجات تو قلب من بودی ولی تاریکی و سردی، عجیب کل وجودم رو درید مثه غم تار عنکبوت قلب و نگاهم ادامه مطلب
نشانی که بود آن روزها می گفت با من ، غصّه هایش را و ناگه گم شد و گم کرده ام اکنون ، صدایش را تمامِ بارِ خود را بسته بود و من ندانستم و تنها جا نهاد اینجا صدای گریه هایش را و می دیدم دمِ دل کندن از ادامه مطلب