ترانه « سردرگمی » – فائقه انوری
سردرگمی کویرم، تشنه ی بارون تو سیرابم نمی کردی برای کشتن حسم زمستونُ خبر کردی زمستون فصلِ بی رحمه محبت تو دلش مرده به رویِ خشکیِ لبهام سکوت غم رقم خورده نه این روزا دلم شاده نه امیدی به فردایی ادامه مطلب
سردرگمی کویرم، تشنه ی بارون تو سیرابم نمی کردی برای کشتن حسم زمستونُ خبر کردی زمستون فصلِ بی رحمه محبت تو دلش مرده به رویِ خشکیِ لبهام سکوت غم رقم خورده نه این روزا دلم شاده نه امیدی به فردایی ادامه مطلب
من نمیدانم بال های من کجا جامانده است من اگر بالی ندارم شوق پرواز از چه روست بال هایم در میان چرخش سیب حوا جامانده است یا که زیر سایه ی طوبی دمی لم داده است شاید،اما؛ من نمی دانم ادامه مطلب
حس لطیف عجب حسی به من میدی عجب عشقی به تو دارم بدون بارشت هردم زمین خشک و بیمارم صدای خش خشِ برگی صدای سوزِ لالا یی تو مثلِ نوری توو ظلمت نوید صبح فردایی لطیفی مثلِ ابریشم ولی جون ادامه مطلب
ایران تنت بوی پیراهن یوسفه دلت بیستون محشره زاگرسه نگاهت نسیم فارسی خلیج از اون دور دستا به من میرسه دماوند همون کوه افسانه ای تو رو قاب کرده میون قصه به سیمرغ و ققنوس و دارای پیر قدت میرسه ادامه مطلب
رد پا رد پایم را در برف دنبال مکن به جایی نمیرسی از من چیزی جز رد پا باقی نخواهد ماند در این سپیدی برف و خیابانِ یخ زده سوسوی فانوسی از دور پیداست در کلبه ای گرم به سمتش ادامه مطلب
لیاقت تو به چشمای من به دلم بد کردی باکی صحبت کردی که منو رد کردی وقتی قلب آدم از غمی لبریزه همه جا تاریکه همیشه پاییزه من غم چشماتو همیشه میخوردم تو نمک پاشیدی من نمک میخوردم تو نمک ادامه مطلب
تنگ غروب مرد ماهیگیر عاشق،بند دنیای جنوبه قایقش تسخیر آب و خودشم محو غروبه غروبا قصه ی تلخه،واسه مردو واسه دریا لحظه ی سختِ جدایی،غروب و صدتا معما زخمیه سینه ی مغرب ،پرِ خونه چشم خورشید بارشِ بارون غصه میون ادامه مطلب
نم باران ببار ای نم نم باران زمینِ خُشک را تر کن به روی موجِ احساسم نوای عشق را سر کن نشسته، برف بر مویَم شکسته، طاقِ ابرویَم مرا یاریست پنهانی کجارا، در پِیَش جویَم؟ ببار ای نم نمِ باران ادامه مطلب
جوانی تو را با اینکه رفتی می پرستم تو را هرگونه هستی می پرستم تو را اینجا چه باشی یا نباشی تو را هرجای دنیا می پرستم خیالَت هرگز از یادم نرفته ست به دل امیدِ وصلِ تو نشسته ست ادامه مطلب
دلبر ممنوع چقدَر ساده بهم ربختی جهانِ مرا چه راحت گرفتی طاقت و توانِ مرا آنقدر هوایِ پریدن به سر داشتی که ندیدی تو لطف و عشقِ بی کرانِ مرا شاه بانویِ غزلهایِ دلگیرِ هر شَبَم دوریت بر هم زده ادامه مطلب