شعر « خفته » – زهرا فرشیدفر
خفته دیده ام آن دید که آشفته ای قصّه ی ویرانه مرا گفته ای من به فدایِ دلِ بی طاقتت در بغلِ خاک چرا خفته ای من نفسم بسته به چشمِ تو بود دارو ندارم همه چشمِ تو بود دوخته ام چشمِ دلم را به خاک میکنم اینگونه تو را ادامه مطلب
شعر و ترانه
خفته دیده ام آن دید که آشفته ای قصّه ی ویرانه مرا گفته ای من به فدایِ دلِ بی طاقتت در بغلِ خاک چرا خفته ای من نفسم بسته به چشمِ تو بود دارو ندارم همه چشمِ تو بود دوخته ام چشمِ دلم را به خاک میکنم اینگونه تو را ادامه مطلب
ساقی از بوی گل رویت سرمستم و سر مستم سائل به سر کویت من آمده بنشستم دل بسته به آن مویت چون سلسله در پایم هر سلسله دیگر از دل همه بگسستم ای دلبر و ای ساقی عمر تو بود باقی جامی بده از آن لب تا لب زتو بر ادامه مطلب
تماشایی ترین فصل خدا ناز چشمان تو ای دوست خریدن دارد طرح زیبای نگاه تو کشیدن دارد “تو همانی که دلم لک زده لبخندش را” بوسه از غنچه ی لبهای تو چیدن دارد تو تماشایی ترین فصل خدایی که هنوز عشق در پرده ی چشمان تو دیدن دارد رفتی و ادامه مطلب
مرغ عشق صبحگاهان مرغ عشقی بال و پرهایش گشود بوسه ها از روی گلبرگ شقایق میربود با نسیم صبح از راز دلش میگفت او شبنمی در این میان آن راز دل را میشنود آتش عشقی در آن صحرا شقایق ناز کرد گرمی اش را ذات خورشید جهانبان میستود راز دل ادامه مطلب
روزی تو می آیی دیریست این دنیا به چشم من دیگر قشنگ و خوب و زیبا نیست خورشید به من گرما نمی بخشد شب را دگر میلی به فردا نیست خشک شد گل خنده به لب هایم یخ بسته هم زاد زمستانم من خود صدای غرش دردم زخمی غم ، ادامه مطلب
عطر گل گل فرستادی گلم تا عطر گل غوغا کند دل شود مست وجودت غنچه لب وا کند گل همه زیبایی و لطف و محبت از شما این تن دلمرده را با غمزه ای احیاکند گل تویی زیبای من گلها فدای خنده ات غنچه لب را تو واکن تامرا شیدا ادامه مطلب
دیوار یه رازی بین دیوار و سرم هست که حتی این دلم خبر نداره یه چیزایی رو با دیوار میشه گفت که با هر آدمی گفتن نداره یه وقتایی براش آغوشه دیوار کم از آغوشه یک مادرنداره برای یک سره داغه پر از درد که راهی غیره کوبیدن نداره دیوار ادامه مطلب
بانو من منجمدِ فصلِ بهارم بانو جز آب شدن چاره ندارم بانو هر لحظه هوایم هوسِ باران کرد خود را به زمانه میسپارم بانو درگیرِ تو و بندِ تو باید باشم از خانه ی تو فاصله دارم بانو دردی که به دامانِ دلم دوخته ای چندیست ازان خاطره دارم بانو ادامه مطلب
انتظار در نبودت بود هایت دوره بینی می کنم یا گهی با ماه کامل هم نشینی می کنم درنبودت هست من نابود شد جملگی دنیای من نابودشد در نبودت هر نفس شد در قفس جملگی دنیای من شد یکقفس درنبودت هر کلاغی شد هزاران قارقار پیش چشمم هر بهاری شد ادامه مطلب
یک طرفه مبتلایم کردی و دائم نگاهم میکنی دم به دم این قصّه را فانوس راهم میکنی بر در این خانه هر دم خادم جان میشوی تا نگاهت میکنم تندیس میدان میشوی دست سردم را کنار دستهایت میبری از برای دستهایم رنج عادت میخری تا کجا باید به دنبال نگاهت ادامه مطلب