شعر “ آخرین خاطره 1 ” – آمنه صادقی

“ آخرین خاطره ۱ ” ایستاده برآخرین ایستگاه خاطره ها و دفتر خاطراتش را مُهر می کند خاطره ممنوع آخرین تصویر زیرِ سرما در ذهنش یخ می کند چشمانِ نمناکش: چقدر گفتم “چه بی تابانه می خواهمت” آه بانوی هزار شبم اینک مثل آدمک بر ایستگاه آخرین خاطره دفترش را ادامه مطلب

شعر “ پرنده رهگذر ” – آمنه صادقی

“پرندۀ رهگذر” چقدر ساده آمدی ، چه ساده است رفتنت همیشه آه…رهگذر…محال بود دیدنت تو مثل شوق آمدی،میانِ فصلِ خشکِ من و سبز شد تمامِ من به دستِ سبزِ بودنت چقدر ساده می روی ،ببین چه بغض کرده ام تمامِ اشکهام را بریز روی دامنت میانِ فصلِ سبزِ من ، ادامه مطلب

شعر “ آخرین لحظه ” – آمنه صادقی

آخرین لحظه ای که بعد از من گَهی هم شادمانی می کنی مثل هر شب امشبم را آسمانی می کنی؟ چون تو با آزردگان هم مهربانی کرده ای با منِ آزرده دل هم مهربانی می کنی؟ گرچه پایانم رسیده لیک می پرسم ز تو این منِ دیوانه خو را جاودانی ادامه مطلب

شعر “ آرزو ” – آمنه صادقی

آرزو اگرچه دیدنت همیشه جز خیال نیست بیا بگو که آرزوی من محال نیست بیا کمی ز خنده های خود به من ببخش که زندگی همیشه بر همین روال نیست ببین چگونه غرق پَر گرفتنم ببین ولی کجا روَم دراین شبی که بال نیست و باز نذر کرده ام دمی ادامه مطلب

شعر “ فرار از سکوت ” – آمنه صادقی

“ فرار از سکوت ” مشق امشب غصّه، بی خواب، غمِ هر ماه و سال خط بزن پرواز را ، چون کفتری بشکسته بال ها… ببین ما لایق پرواز و رفتن نیستیم سالها ما ، مانده ایم اینجا میانِ قیل و قال هی نوشتیم از سرِ مشق سکوت و بی ادامه مطلب

شعر “ پاییز ” – آمنه صادقی

“ پاییز ” غروبِ سردِ پایان کدامین روز پاییزم که در تقویم هر سالت چنین سرد و غم انگیزم ببین خط خورده هر روزم به دستِ خنده های تو و من تا آخرین لحظه ، به پایت اشک می ریزم درونِ بیت های هر غزل یک درد می بینی و ادامه مطلب