دفتر شعر علیرضا خوشرو

منتشر شده توسط مجید فاضلی در

هرگونه بهره برداری از مطالب و اشعار بدون هماهنگی با صاحب اثر ، پیگرد قانونی دارد

شهر قصه ها

دلم داره پر می‌زنه
واسه دوباره دیدنت
واسه دیوونه بازیات
ناز کردن و خندیدنت

آی روزگار لعنتی
نبین صدام در نمیاد
به جون هرچی عاشقه
جونم داره به لب میاد

اگه می‌شد که روزگار
بهم یه فرصتی می‌داد
دوباره باز می‌دیدمت
صدای خنده هات بیاد

می‌بردمت یه جای دور
تو دل شهر قصه‌ها
جایی که من باشم و تو
دور از تمام غصه‌ها

این شهر قصه‌های ما
بین دو کوه سنگیه
درون دشت سبز اون
پر از گلای رنگیه

ای روزگار بی‌مرام
فرصت بده فقط یه بار
نذار که حسرت بمونه
رو دلم آخرای کار…..

دختر خورشید

من ماندم و دردای بعد از تو
جسمی گرفتار خودآزاری
باید یه جوری تاب می‌آورد
در روزگار سرد و تکراری

هر طور که می‌شد طاقت آوردم
این راه و رسم عشق بازی نیست
در من که مست چشم تو بودم
جایی برای کشف رازی نیست

آسوده باش ای دختر خورشید
من یک وجب بالاتر از دردم
غم را درون خویش پیدا کن
من هرچه کردم با خودم کردم

از بس که درگیرم در این روزا
بیهوده با هر کس گلاویزم
آنقدر که دور افتاده‌ام از خویش
پشت سر خود آب می‌ریزم

من یک مسیر تنگ و باریکم
در من تماشا کن تمامت را
تا که نخواهی عاقبت روزی
از خود بگیری انتقامت را

هم کیش و هم ماتم در این بازی
مصداقِ یک شخصی که درمانده
مانند طفلی که به ناچاری
در کودکیش بی پدر مانده

مانند مجنون در پی لیلی
من یک بیابانگرد ولگردم
مهرِ زیادی آفت جان است
من گند آن را هم درآوردم

دیگر نه احساسی به عشق دارم
نه طاقت چشم انتظاری را
فکر خطر از سمتِ دشمن بود
از دوست خوردم زخم کاری را

آسوده بودم در خیال خود
حالا ولی هر لحظه درگیرم
وقتی بدون من سفر کردی
تنهاییم را یاد می‌گیرم

باید یه وقتایی به خود برگشت
راه زیادی باز در پیشه
باید دل و گاهی به دریا زد
آدم تو سختی‌ها عوض میشه

بی تفاوت بودنت

دوریت از یک طرف هر لحظه آبم می کند
رنگِ رخسارم جدا، دارد خرابم می کند

روزگار سخت همراهِ تو آسان می گذشت
بی تو امّا زندگی حتماْ جوابم می کند

قولِ دیدار تو را صد مرتبه دل داده است
فکرِ تو هر شب میانِ غصّه خوابم می کند

چهره ام با اینکه می خندد ولی از دوریت
چشمِ من صد گریه در پشتِ نقابم می کند

در خیــالم آنقدر کـه غــرقِ افکارت شدم
هر که می بیند مرا مجنون خطابم می کند

الـکل از گیرایــیِ چشمـــانِ تــو آمد پدید
چشمِ گیرایت مرا سیر از شرابــم می کند

حال و روزم را که دیدی، رد شدی از من رفیق
بی تفاوت بودنت…. این بد عذابـــم می کند….

تیغِ نامرد

غزل مثنوی

………………… غزل …………………

شبی تکیده و خسته و حیران آمدی
با بغضی بزرگ و دیده ی گریان آمدی

شبی که لعنت از آسمان می بارید
با سرمایِ مِه آلودِ زمستان آمدی

همراهِ دشنامِ پستِ ابلیس، آن شب
به حیبتِ انسان و باطنِ شیطان آمدی

زیر بارانِ بی قرارِ اشک و بی تابی
خیس خورده و مچاله و لرزان آمدی

نمی داد اشکت مجالِ سخن به شرحِ حال
با چشمانی خیس، به وسعتِ باران آمدی

شاه بانویِ سرو قامتِ سیاه گیسو
سویِ ما خمیده پشت و پریشان آمدی

کبکِ تیر خورده بالِ رمیده از صیاد
به دشتِ آغوشِ ما، بحرِ امان آمدی

چون غزالِ دلزده از غزل هایِ تکراری
به دشتِ سبزِ مثنوی، شتابان آمدی……..

……………… مثنــــــوی ……………….

کشید خسته ای به آغوش، تنِ خسته ی تو را
خود شکست و مرحم شد، دلِ شکسته ی تو را

گذشت از همه و دل بست به نگاهِ تو
با تمامِ بی پناهیش ولی شد پناهِ تو

تلنگر زدی به نقش هایِ بومِ خاطره
به دشتِ آرزو، باز شد هزار پنجره

خیالی که خفته بود چندی به آرامش
تلاطم گرفت و رفت از او رنگ آسایش

مثانِ نجیب زاده ای پاک و خوب آمدی
سر به زیر و بی گناه و محجوب آمدی

دوباره دلدادگی را قصه آغاز شد
زخمِ کهنه ی عشق را، دوباره سر باز شد

نقطه پاک شد و ابتدایِ یک خطیم
غریق ناگزیرِ خروشِ یک شطیم

شروع ماجرای تازه چه شیرین بود
گل بهار نو رسیده، چه عطرآگین بود

کلامِ شوخش ماهرانه دل می برد
دل از نبود نگاهش، دوباره می آزرد

کران دشت محبت زِ نو پرگل شد
پر از شقایق و یاسمین و سنبل شد

ماتِ لذتِ لحظه های دیداریم
لحظه ای نمیشود چشم برداریم

شکوه نخستین عشق یاد آور شد
عشق با تیر نگاهی، دوباره باور شد

دلِ درمانده درونِ سینه می لرزید
با تمام وجودش، عشق می ورزید

زان مفابل احوال را دلبرک میدید
هرزه در دلش داشت به ما میخندید

شراره ی دروغ در چشمش نمایان بود
ولی ظاهرا ما را گوش به فرمان بود

با هر کلام عاشقانه ای میخندید
دلِ ساده ی ما را به زیرکی میدزدید

محو و دلداده و خرابِ او گشتیم
عاقبت دچارِ عذابِ او گشتیم

ناگهان شمشیر بسته شد از رو
رفت و هیچ نشانی نماند از او

رفت و با رفیقانِ دو رو تبانی کرد
خیانت به پاکدلانِ جانی کرد

نارفیقان او را ز ما جدا کردند
در پرده دشمنی به حقِ ما کردند

اسبِ نیرنگ در این مصاف میراندند
زیر گوشش قصه ی زفاف میخواندند

عاقبت با هزار حیله و مکر و فریب
آن کبوتر نشست، به بامِ پست رغیب

حدیث، حدیثِ خنجر و پشت است
گلوی سرخ سیاوش به خون آغشتست

نشان ز نوش دارو در این دیار نیست
سهراب کش را، دیگر هوادار نیست

پای قهرمانِ قصه این بار به گِل مانده
ردِ سنگین بغضش، سرِ گلوی دل مانده

نعره میزند و مبارزی به کارزار نیست
انگار سپیده پشت این شبهای تار نیست

به هر کران سیاهی و ناله و ماتم است
دریای اشک، به چشم گریانِ رستم است

چشمه ی اشک ما را دگر آب نیست
نوش دارو دوای درد سهراب نیست

بانگ، بانگِ شومِ شغال و کفتار است
نیشِ این عقرب، بدتر از نیشِ هر مار است

چشمان اسفندیار بهترین گواه من است
پیکان رستم این بار چشم به راه من است

بگیر چشم را، لکاته از این دیار برو
دل که نیست، چشم راهم بردار برو

از این همه درد، دلِ غزل به درد آمد
دوباره سلطانِ غزل به یاریِ مرد آمد

……………… غزل ………………..

قلم به دستِ لرزان شاعر گریان است
درونش حیاهویِ هزار طوفان است

دوباره به تند باد حادثه فرود آمد
دوباره به غم خانه ی فراق، مهمان است

به اهریمنانِ به ظاهر دوست نفرین باد
که این فراق، حاصل مکر نارفیقان است

گلِ امید را زِ شاخسار محبت چیدند
و این پست ترین شیوه ی گرفتنِ جان است

جای گل به باغِ محبت خار میکارند
از دَمِ سردشان تمام باغ بیابان است

سگ سیرتان از غفا به مرد هجوم برند
خنجر از پشت زدن، رسمِ نامردان است

سینه به سینه ی شیر کجا توان جنگید
حمله از پشت سر، کار کفتاران است

شغالان پسمانده ی شکار شیر دزدند
این طریقِ زندگیِ آفتابه دزدان است

خوراکت ای سگ، پسمانده ی گرگ است
شکمت سیر، از همت و تلاشِ گرگان است

کنون به غنیمتِ خویش، دل خوش دار
آرامشت چون آرامشِ قبلِ طوفان است

روزی که شیر تنها نعره کشان باز آید
روزتان تیره، چون روزگار اسیران است…..

نقـطـۀ پــــــــایــــــــــان

سلام ای عشقِ ممنوعه، عزیزِ در دلم پنهان
سلام ای گوهرِ گیلانیِ جا مانده در تهران

به تو فکر کردن حتی بی وضو در باورم کفر است
قسم خوردی که میمانی، قسم خوردی به این قرآن

تمامِ عمر سعی کردم که یاری باوفا باشم
یه یارِ باوفا که لااقل اسمش شود انسان

ببین از دور حالم را، چقدر زار و پریشانم
بدونِ تو شده دنیـــا برایم حکمِ یک زندان

برایت بهتریــــن هــــا آرزو دارم گـــــــلِ نازم
الهی بختِ تو دور باشد از چشمِ بدِ شیطان

من از اینکه تو خوشبختی به خود هر روز میبالم
ولی یادش بخیر دیــــدار اوّل، زیــــرِ آن بــاران

دعا کردم که تو خوش باشی حتی بی حضور من
ولی یادش که می اُفتم، دو چشمم میشود گریان

به چشمِ من تو یک گوهـــر به زیباییِ الماسس
که عمرِ من بدونِ تو رسیده نقطه ی پـــــــایـــــان

دنیـــــایِ فرزانه

سلام ای نازنین دلدارِ دیروزیِ نامردم
سلام ای مونسِ شبهای تاریکِ پُر از دردم
تو را از بینِ صدها گل برای خود جدا کردم

بگو آیا هنوزم یادی از ما میکنی….. یا نه؟؟

کجایی که ببینی زندگی بی تو فقط درده
هـــوای روزهایِ بی تــــو بودن ساکت و سرده
و من بی تو شدم یک جسمِ بی جانی که یخ کرده

مرا روزی رها از سوز و سرما میکنی…… یا نه؟؟

همش حس میکنم هستی و دارم خواب میبینم
تو را همراهِ خود در یک شبِ مهتاب میبینم
که میخندی و من هم که تو را جذاب میبینم

کسی را در دلت مانند من جا میکنی…… یا نه؟؟

چرا رفتی و از من ساده دل کندی،؟ نمیدانم!!
دگر هرگز برایِ هیچکس شعری نمیخوانم
چرا باور نکردی بعدِ تو زنده نمیمانم

کسی که جان ندارد هم، مداوا میکنی…… یا نه؟؟

تو رفتی و منم از شهر خود بی تو سفر کردم
دلِ بیچاره را از حال و روزش با خبر کردم
و از بینِ تمامِ خاطره هایت گذر کردم

کسی مانندِ من آواره پیدا میکنی……. یانه؟؟

می روم از شهرتـــــان

می روم از شهرتان، یارانِ بی نام و نشان
می روم تا شعر من، بر هم نریزد بزمتان

می روم با خاطری رنجیده از شهر شما
سوختم در آتش بی مِهری و قهر شما

تا توانستم محبت کردم امّا بی ثمـــــــر
هر کنایه از شما بر جانِ پاکم زد شرر

سالهـــــا با نارفیقانِ دو رو می ســـــاختم
غافل از اینکه قــــــمار زندگی می باختم

رفت از دنیـــــــــای بی آلایشم شادی چرا؟؟
بسکه زهرِ تلخِ بد عهدی چشیدم از شما

قصّه هایم خالی از هرگونه نیرنگ و ریا
باورش سخت است، امّا این شما و این خدا

قصّه هایم عشق در دل، خنده بر لبها نشاند
لیک بی مهری مرا در گوشه ی عزلت کشاند

در مجازی جز دو رویی و ریــــــا و رنگ نیست
آه…..جای من میانِ این همه نیرنگ نیست

عشق جایش را به نفرت داد، می گویم عیان
می روم از شهرتان، یارانِ بی نام و نشان

انتهـــــــای ماجـــــــرا

دل به چیزی خوش ندارم، اِنتهــــایِ ماجراست
شوق ماندن یا که بودن، از ضمیر من جداست

خاطراتِ عمر رفته از خیالــــم پاکـــــــــ شد
این زمان هم مقصدِ آخـــــــر نمی دانم کجاست

از ازل هم آخـــــرِ شاهنامه ی ما خوش نبود
در عجب ماندم که عیب از ما، یا از قصّه هاست

پیش از این در سینه یِ دلدار ما مِهــــری نبود
بعد از این هم هرکسی آید، یقیناً بی وفاست

چرخ بازیگر نمیگردد به کـــــــامِ تلــــــــخ مــــــا
این هم از کج خلقی و بد رنگیِ اقبالِ ماست

این دو روز زندگانی بــــــر مــــرادِ مـــا نشد
بختِ ما چون سرمه یِ مژگانِ مَـه رویان سیاست

مثلِ من اینجا فراوان است، یارَب چاره ای
در دیارم امپراتور تباحی حاکم و فرمانرواست

خسته و خشکـــــیده ایم ، پژمرده و افسرده ایم
بارالهـــــــا این همه دل مردگی بر مــــــا رواست؟؟؟

مَرگــــــــ شاید، بهترین راهِ نجات است و خلاص
دل به چیزی خوش ندارم، اِنتهـــــایِ ماجراست…..

لیلـــــــــــــــی

لیلی امشب لا به لای شعر دارت می زنم
دست رد بر سینه ی چشم خمارت می زنم

پای کوبان میزنم بر طبلِ رسوایــــی تو
مُهر پایان بر کتـــــاب اقتدارت می زنم

دیگر آن مجنون مشتاق نگاهت نیستم
پوزخندی بر نگاه اشکبارت می زنم

تو کجا و لیلیِ مجنون در افسانه ها
تو شبیه روحِ شیطانی، جارت می زنم

زهر بی مهری عصبهای مرا آلوده کرد
سنگ دلتنگی به دندان چو مارت می زنم

نیست طراری جواب سادگی، بی معرفت
چوب افشا بر بساط کار و بارت می زنم

بی وفایی تو رگهای مرا خشکاند و رفت
رنگ زرد خشک سالی بر بهارت می زنم

تُـــــف به افکار سیاه نانجیبت بی وفــــــا
سنگدل، رنگ سیاه بر روزگارت می زنم

اشتباه کردی، دغل بازی با لیلاج عشق؟؟؟
سکه ای بی ارزشی، امشب قمارت می زنم

ضربه ی سختی به روح من زدی بی عاطفه
زخم روحی بر تو و ایل و تبارت می زنم

بعد از این هم با قلم در شعرها می کوبمت
مثل امشب در میان شعر، دارت می زنم…….

شَـــــب بارانــــــــی

چون زلف تو در بادم، در اوج پریشانی
چون جغد شب آویزم، در بی سرو سامانی

تو بی خبری از من، من مست و خمار تو
غمهـــای دل ما را، بهــتر کـــــه نمی دانی

مهمان تو ام امشب، بنشین و تماشا کن
این حال پریشـــان را، در اوّل مهمـــانی

بیرون زِ مکانم من، بیرون زِ هیاهوها
بیخود شده از خویشم، در مسند حیرانی

میچرخم و میچرخم، در گیسوی مشکینت
میرقصم و میرقصم، هنگام غزل خوانی

با دیدن تو جـــــانـــــا، از مرگــــــــــــــــ نمی ترسم
دل از کف من بردی، چون برق به آسانی

غمهــــــا همه سر رفتن، دنیـــــــا همه زیبا شد
وقتی که تــــو را دیدم، در آن شَــــــب بارانــــــــی

بخت من سرگردان، همراه تـــــــــو روشن شد
بر ظلمت شبهـــــایم، المــــــــــــــاس درخشانی

همدَم تنهـــــــایی

تا ابد در سینه می مانی و یار من تویی
همدَم تنهـــــاییِ شبهـــــای تار من تویی

چون تو را کمتر کسی در زندگی یابد عزیز
زندگی زیبا شود، وقتی نگار من تویی

بهتر از هر کس تو من را میشناسی خوب من
فارقم از دشمنان، تا دوستدار من تویی

در مسیر عمر خود سختی فراوان دیده ام
آنکه می آید در آن سختی به کار من، تویی

رنگ خوشبختی گرفته زندگی با بودنت
غم نمی ماند دگـــر، تا غمگسار من تویی

عطر تو پر می کند کلِ فضای خانه را
نو گلِ بشکفته ی فصل بهار من تویی

بعد مرگم هرکسی از من اگر یادی کند
آنچه از من مانده باشد، یادگار من تویی

هر عزیزی جای خود در قلب ما دارد، ولـــی
آنکه می ماند ســــــــرِ آخــــر کنار من، تویی

با همه دلتنگی ام تا هر زمان که نیستی
همدَم تنهـــــــــاییِ شبهــــــای تار من، تویی

حَســرت عــشق

دیرگاهیست که در حسرت چشمان توییم
بی خبر از تو و عمریست که ویران توییم

تو که از حال دلم بی خبری، خوب ببین
در تب عشق، که محتاج به درمان توییم

یا بیــا خلوت تنهـــــایی دل را بگــــشــــــا
یا بدان تا به ابد، بند به زندان توییم

این روا نیست که اینگونه ز ما بی خبری
ما که دل سوخته و عاشق و حیران توییم

در دلم لذت دیدار تو جایش کـــــــــم بود
با غمت تا به سحر، مست و غزلخوان توییم

سیــنه چاک غم تو تــا به ابد می مــــــانم
مثل شمعیم که در محفل جانان توییم

به همان پیچ و خم زلف سیاهت سوگند
سالهاست دلشده و زار و پریشان توییم

آتشم می زند ایــــن فــــاصله تا دیدارت
ما که دلسوخته و بی سرو سامان توییم

ما که مجنون توییم خــــــانه ات آباد، بدان
چون زلیخا بشوی، یوســـــــف کنعان توییم

تو نباشی همه ی خاطره ها دلگیـــــر است
بــــــی قــــــرار و نگـــــران دل ســوزان توییم

قبلۀ عشق

(یــــارب تو بگو دلبر فرزانه ی من کو)؟
آن روشنیِ خانه و کاشانه ی من کو؟

هر شب بُتِ چشمانِ تو را سجده نمودم
آن قبله ی من، نرگسِ مستانه ی من کو؟

در غربت چشمان تو افسانه سرودم
آن لعبت شیرین سخنِ خانه ی من کو؟

بین همه گلها که فقط جای تو خالیست
آن تک گلِ زیبای توو گلخانه ی من کو؟

من مست دو چشمان خمارش شده بودم
آن اهلِ دلم، ساقی و مستانه ی من کو؟

تنـهــــا و خـــــــرابیم بـــه بیغــوله ی عـــــزلت
آن خلوت تنهایی و ویـــــرانه ی من کو؟

از درد تحمل شده جـــــانم به لـــب آمد
آرامش من شوکت مستانه ی من کو؟

صد غصّــه به دل بود، در این غربت و دوری
آن حسرت دل، مونس و غمخانه ی من کو؟

کــــِی غصّه رهانیده مرا از غم هجران؟
ای اهلِ جهــــان، همرهِ جانانه ی من کو؟

از درد فــــراق تـــو شده گـــوشه نشینیم
آن دختـــــر گیلانــــــیِ دردانه ی من کو؟

(صد فصل بهار آمد و صد فصلِ خزان شد
یــارب تو بگـــو دلبـــــــر فرزانه ی من کو)؟؟

دلبر فرزانه ام

با تو خوشم دلبر فرزانه ام
وِرد زبان ها شده افسانه ام

ماهِ دل آرام مــنـــی تا ابــــد
عطر تو پاشیده در این خانه ام

آتشِ عشق تو به جان من است
جان به فدای مَـــه جانانه ام

شاعر اشعارِ غـــــــزل واره ام
جز تو ببین با همه بیگانه ام

معنیِ عشق با تو عوض میشود
ای گـــــلِ زیبایِ تو گلخانه ام

مست به پیمانه شدی چون شراب
عاشق چشمان تو مستانه ام

رونـــقِ بازار مــنی ای صنــــم
صبـــر و قـــــرار دل دیــــوانه ام

دلبر ممنوعه ی زیبای من
دخــــتر گیلانیِ دردانه ام

کاش گذاری سر خود را شبی
بر سر این شانه ی مردانه ام

چشم تو آیینه ی شب های من
با تــــو خوشم دلبر فـــــرزانه ام

.


بانو جان ۲

ببین بانو چه کردی با دلی که گشته ناچارت
چه آوردی سَر این دل، تو با آن چَشم تاتارت
که هرشب مینشیند با چه ذوقی پایِ اشعارت
میانِ چشمِ زیبایت چه رازی بود بانو جان

کنارت قصر رؤیـــاییِ عشـــقم را بنــا کردم
خودم در نقشِ فرهادو تو را شیرین صدا کردم
خودم کلّ وجودم را به عشقت مبتلا کردم
مسیر عاشقی هامان موازی بود بانو جان

اگر چه با منی و از رقیبانم دِگر بردم
ولیکن بارها من در کنارت غصّه می خوردم
تو دردسِر کشیدی و منم آهسته میمردم
همه لج کردَنامان، بچّه بازی بـود بانو جان

تو بودی شعر من جان داشت، مثلِ ماهیِ دریا
دلم را دور می کردی از این کابوسِ بی معنا
به شوقِ وصلِ تو روحم به رقص آمد در این دنیا
که با عشقت چه آوایی و سازی بود بانو جان

برای با تو بودن بارها از خود گذر کردم
درونِ برق چشمانت صداقت را نظر کردم
و از دل بردنِ هرکس، به غیر از تو حذر کردم
درونِ سینه ام سوز و گدازی بود بانو جان

نمیفهمید قلبِ من وجودِ بی قراری را
ولی دیدش تمامِ ناز تو با چشمِ کاری را
چه آسان میکنی در چشمِ خود آن زهرماری را
پناهِ گرمِ آغوشت نمـــــازی بود بانو جان

اگر چه زندگی بی تو برایِ من تباهی داشت
ببخش این مردِ شاعر را، اگر هم اشتباهی داشت
منم بخشیده ام دیگر، هر آنکس که گناهی داشت
تمامِ عشق ها جز ما مجازی بود بانو جان

.


قصّۀ اعتماد

بعد تو ارگ دل از زلزله ات ویران شد
سرِ هر کنگره ای کوه غمی مهمان شد

گونه ی خیسِ مرا دیدی و فهمیدی که
با نگاهی دلمان رفت و ببین باران شد

رفتنت کلِ اصول عشق را برهم زد
صورتِ مسئله این بود ولیکن آن شد

این همان شرط وفاداری و دلداری بود
آن ولی جور و جفا جستن در پایان شد

ماجرا شکل خوشی داشت ولی یکباره
قصّه غمگین و به دلگیریِ یک رمان شد

باد بی رحم خزان گلشن رویا را کشت
باغِ بیچاره دچار غضبِ طوفان شد

بعد تو در دل سرخورده ی من شادی مرد
دل من دستخوشِ باور یک بهتان شد

اعتماد از دلمان پر زد و جایش تردید
آمد و همچو جنینی به رحم پنهان شد

به خطا رفتی و بر باور خود پابندی
گلی از شاخه جدا، ریشه کن از گلدان شد

حاسدان بر هدف خویش رسیدند، ولی
سستی از باور ما بود، که این امکان شد

.


قربانی

حالا که در محاصره هستم تمام کن
تا جانِ مانده در خطرم را ببخشمت
از دور دست مینگری چون عقاب ها
نزدیک تر بیــا جـــگرم را ببخشمت

پیش از وقوع حادثه تسلیم میشوم
حالا که مرزهای مرا فتح کرده ای
بیهوش کن تو جانِ مرا تا بدونِ شک
از نوکِ پا تا مویِ ســـرم را ببخشمت

شایسته نیست کــه قـــربانیت کنم
در نقشِ آن خدا که شک افتاده بر تنش
دارایی ام دلی است که بخشیده ام به تو
شعـــری بخوان تا اثــرم را ببخشمت

دستی تکان بده تا خداحافظی کنیم
پیغمبر مونثِ آخره زمــــــانه ام
جانی نمانده در تنم و بی تو مرده ام
یک شب بیا که چشمِ ترم را ببخشمت

صیاد من بیا و مرا در بغل بگیر
روی شکار خویش اگر گریه می کنی
آبیِ آسمان شده پهنای دامنت
بگذار که بال و پرم را ببخشمت

از گلـــــهای روییده بر مــــزار مـــن
تا شعر های حک شده ام روی قاب دل
و خاطرات خاکی انباری خیال
سرمایه های مختصرم را ببخشمت

.


سراب

چند خط شعر بگویم که دگر باخته ام
روزگار غم و بدبختیِ خود ساخته ام

این منم دربه در و بی کس و تنها مانده
آنکه لایِ همه ی خاطره ها جـــا مانده

این منم خسته تر از خسته، گناهم بودی
بر سر راهِ دل افسوس که چاهم بودی

این منم، غافل و سرگشته که نابود شدم
مثل سیگار به دســـتانِ خودم دود شدم

این منم، هرزه ی ناپاک خرابم کردی
پیشِ چشمان رقیبان، تو سرابم کردی

این منم لاشه ی خود را به خیابان بکشم
بلکه تصویر خودم را شبِ پایان بکشم

این منم بگذر و بگذار تو حاشایم کن
شاهد مردن من باش، تمـــاشـــایم کن

این منم مستِ گنهکار که زنجیر شدی
لعنتی خواب بدم بودی و تعبیر شدی

این منم، این منِ خسته که نخواهم دیگر
برو از پیشِ من ای خــــاطــره ی زجر آور

.


نسیم

مثل یک شاخه گل سرخ تو زیبا هستی
مثل یک باده ی نابی که تو گیرا هستی

چشم تو چشمه ی عشق است دلت آیینه
بین آیینه چرا غرق تمــــاشــــا هستی؟؟

آمدی شکل جهان با تو عوض گردیده
مثل گلهای بهاری تــــو شکوفا هستی

روز میلاد تو را جشن بگیرم هر ســـال
آسمانی، نکند که خود دریــــا هستی؟؟

شهره ی شهر شدی جاذبه ات پیدا بود
حضرت جاذبه انگار تو لیلا هســتی

بوته ی نسترنی گوشه ی باغ دل من
به هوای دل من غرق تـــمنا هستی

بی تو من مرده ام امّا که دلم جان دارد
تو برای دل دیوانه مسیحــــا هستی

.


تولد زمستان

تـــو آمدی اسفند بود و ماه پیوند
پیوند میدادی زمستان. را به لبخند

مــیلاد تو نقاشی مهر خــــدا بود
زیباترین آیینه را میدید اسفند

خورشید من گشتی طلوعت جاودان باد
روزی که دنـــیا آمدی، دل گشت خرسند

تقدیر من با سرنوشت تو یکی بود
عشق تو را میخواستم، ای خنده ات قند

با خنده ات جان می دهی بر عاشق خود
دلبسته ی خود را تماشا کن در این بند

رویــــای شیرین منی در خــــاطراتــم
بخت بلندم باش، بر نام تو سوگند

دلخوش به تقدیر تو ام، با من بمانی
فصل زمستان آمدی، در ماه اسفند

.


روح سرگردان

بعدِ تو حالتی از پوچی و افسردگی ام
سرد و بی روحم و تنها،پر سرخوردگی ام

دل من خون شده از درد به خود پیچیدم
بعـد تو کنج غـــم انگیـز شبـــم پوسـیدم

روح آزرده ی من بود که از غم میخواند
کاش میشد که زمان را به عقب برگرداند

بی سبب نیست که توعلت بودن بودی
اصــلاً از روز ازل آیــنـه مـــن بــودی

زخمیم، زخم مرا باز نمک پاشیدی
سر نعش من دیوانه فقط رقصیدی

گفتمت جان منی هرزگی آغاز نکن
تو پرستوی منی بازی پرواز نکن

روح من دست خوش هرزگی چشمانت
لعنتی داغ زدی بر من و بر دامانت

هز غزل از تو که گفتم به سرم یک غم بود
غم ویــــران شدنم سخت تر از هر بَم بود

قصه هایم همه یک غصه ی جانکاهی شد
سوختم، دود شدم، هر نفسم آهی شد

رفتی و پیش همه سخت عذابم دادی
پیش چشم همه ی شهر زمین افتادی

بعد تو، آه من و دامـــن تو درگـــیر است
دلم از زندگی و عشقمو از خود سیر است

شک ندارم که شبی روح تو آزرده شود
آبــروی تو شبی مثل دلـــم بــرده شود

زخم بر من زده ای، آه دلـــم میگیرد
یــک شبی آن دل بدنام تو هم میمیرد

.


بانو جان

حالِ من حالِ پریشانیست بانو جان
دوری و در دل چه طوفانیست بانو جان

روحِ سرگردانِ من آواره و تنها شده
شکلِ خانه حکمِ ویرانیست بانو جان

درد بی درمان شنیدی، حالِ من را هم ببین
آسمانم بی تو بارانیست بانو جان

وعده یِ دیدارمان کی؟ باقیِ عمرم
بی تو دل در سینه زندانیست بانو جان

از تو دورم، بی تو میمیرم، نمی آیی؟؟
این نه آیینِ مسلمانیست بانو جان

در نگاهت عشق جاری گشته، میبینم
وارثِ یک مردِ عرفانیست بانو جان

می شود همچو تو را دید و نشد شاعر تو؟
جانِ من پایِ تو قربانیست بانو جان

شعر میخوانم برای تو برای عشقمان
خوبِ من وقتِ غزلخوانیست بانو جان…

.


دلبر ناز

دلبرم لب وا کنی جان را فدایت می کنم
در نگهداری از عشقِ تو درایت می کنم

دوریت جانِ مرا هر شب به لب آورده است
دردِ دوری را چنین نزدت روایت می کنم

آنقدر در آینه خود را تماشا کرده ای
من به این آیینه هم دیگر حسادت می کنم

وای از عمری که هدر رفت و بدونِ تو گذشت
دائماً خود را از این بابت شماتت می کنم

حرفِ من حرفِ تو و جانم فدای عشقِ تو
هرچه میخواهی بکن از تو حمایت می کنم

راهِ عاشق بودنت کامل برایم روشن است
در مسیر عاشقی من با تو بیعت می کنم

آنقدر خوبی برایم که مدام شرمنده ام
جانِ خود را هم فدایِ این رفاقت می کنم

حکمِ من حبسِ ابد بوده درونِ قلبِ تو
با تو خوشبختم بگو آیا جنایت می کنم

داده ام دنیای خود را تا که دنیایم شـوی
تا ابد از پاکیِ عشقت حفاظت می کنم

با تمامِ ساز ناکوکی که دنیا می زند
پیشِ تو از زندگی حسِ رضایت می کنم

.


شهزاده ی اسفندی

اِی باعث بودنها، سرلوحه ی زیبایی
الکل به فـنا رفته، با این همه گیرایی
بانـــــویِ غزلهایم، آرامشِ دنیایـــــــــم
دیدم تورو یادم رفت، درد و غمِ تنهایی

متن کامل شعر

.


دلبر ممنوع

چقدَر ساده بهم ربختی جهانِ مرا
چه راحت گرفتی طاقت و توانِ مرا
آنقدر هوایِ پریدن به سر داشتی که
ندیدی تو لطف و عشقِ بی کرانِ مرا

متن کامل شعر

.


قصد آزار ندارم

قصدِ ویرانی و آزار ندارم ، سر جایت بنشین
گله از هیچ دل آزار ندارم ، سر جایت بنشین

متن کامل شعر

.


دنیای مجازی

عرضِ خواصی نیست مردم،از شما رنجیده ام
از دروغ و از دو رنگی و ریا ، رنجیده ام
چهره پنهان می کنید و ظاهراً شایسته اید
از همین ظاهر فریبیِ شما ، رنجیده ام

متن کامل شعر

.


تنهایِ پاییز

می رسد روزی که دیگر بی قرات نیستم
لبریزِ از یـادِ تو ام ، امّا دُچارت نیستم

متن کامل شعر

.


جرم عاشقی

خسته ام از زندگی با مَرگــ درگیرم، بیا
بی وفــــــــا از رفتنت رنجور و دلگیرم، بیا

متن کامل شعر

.


دلزده

امشب این دلزده از شهر سفر خواهد کرد
از سَرِ نعشِ تو و عشق گذر خواهد کرد

متن کامل شعر

.


درد جدایی

دلم دیگر ندارد طاقَتِ این بی وفـایی را
دِگر حال و هوایِ عاشقی یا دلـربایی را

متن کامل شعر

.


دفتر شعر علیرضا خوشرو


جدول کامل هم قافیه ها
روی عکس کلیک کنید
هم قافیه ها

دفتر شعر رایگان

دسته‌ها: شعر و ترانه

مجید فاضلی

خواننده / ترانه سرا / آهنگساز

157 دیدگاه

فاطمه زهرا کریمی · 2022/01/29 در

شعر قصه اعتماد بسیار زیبا بود موفق باشید.

    علیرضا خوشرو · 2022/01/29 در

    سلام..
    ممنون خانم کریمی بزرگوار..
    زنده باشید و. پایدار

ملیحه ارجمند · 2022/01/28 در

سلام. و. عرض ادب ماشالله به این همه فعالیت و. جوشش درودبر شما با این اشعار زیبا شعرتولد زمستان خیلی خوبه

    علیرضا خوشرو · 2022/01/29 در

    سلام بانو ارجمند گرامی
    ممنون بابت حضور شما
    با ارزوی بهترین ها برایتان

    …………..
    🌹🌹🙏🏻

زهره مفتحی · 2022/01/26 در

تبریک به خاطر این احساس پاک و قلم زیبا و روان شما واقعا لذت بخش بودن برام خوندن این شعر شما.
سربلند باشید

    علیرضا خوشرو · 2022/01/29 در

    سلام بانو مفتحی گرامی
    زنده باشید و پایدار
    ممنون از حضورتان

    ……..
    🙏🏻🌹

سارا خوش روش · 2022/01/26 در

قصه اعتماد ،عالی و ستودنی سروده شده ،قلمتان ماندگار ،درود بر شما🌹🌹🌹

    علیرضا خوشرو · 2022/01/29 در

    سلام بانو خوش روش گرامی
    ممنون از حضور شما
    با ارزوی بهترین ها برای شما

    .. ـ…..
    🙏🏻🌹

فائقه انوری · 2022/01/20 در

جناب خوشرو خدا قوت
ماشاالله همه ی اشعارتون زیبا و شنیدنی هستد
منم مثل خانم امانی ترانه ی قربانی رو چند بار مرور کردم و هر بار لذت بردم
موفق بمانید برادر گرامی

    علیرضا خوشرو · 2022/01/24 در

    سلام
    ممنون از حضور با ارزش شما بانو انوری گرامی

    زنده باشید و پایدار
    با آرزوی موفقیت برای شما

هاجر امانی · 2022/01/20 در

سلام و عرض ادب خدمت شاعر گرانقدر اقای خوشروی عزیز..
شعر نابتون بسیار با ارزش و قیمتی هست . خیلی لذت بردم و چند بار پشت سر هم خوندمش.مرحبا به قلم توانمند شما..
امیدوارم قلمتون همچنان سبز و ادامه دار باشه.. درود بر شما 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

    علیرضا خوشرو · 2022/01/24 در

    سلام
    درود بر بانو امانی گرامی
    ممنون از حضور ارزشمند شما
    ارزوی دل خوش و لبی خندان براتون دارم..
    🌹🌹🌹

نرگس میرشاهی · 2022/01/20 در

درود بر شما!
ترانه ” قربانی” یه کار فوق العاده زیبایی بود . آفرین به شما و استعدادتون . قلمتون سبز جناب خوشرو🌹

    علیرضا خوشرو · 2022/01/24 در

    سلام
    ممنون از شما بانو میرهاشمی گرامی
    حضور شما و دوستان باعث دلگرمی
    بیشتر و حس صمیمیت بین اعضا میشه..
    زنده باشید و. پایدار..
    🌹🌹
    درکِ افتادنم از هر کابوس
    پشتّ هر صورتکِ بدبختم
    خوردنِ قرصِ شبانگاهیِ من
    بعدِ زنجیر شدن بر تختم

    منِ زنجیریِ بی حوصلگی
    منِ زنجیریِ دور از آدم
    منِ زنجیریِ جهانی سوم
    از بلــندایِ خِرد افتـــادم

    پُر سرگیجه شدم در مغزم
    منجمد میشوم از تابستان
    قهوه مینوشم و هی میخندم
    کنجِ تنهاییِ تیمارســــتان

هاجر عبدیان · 2022/01/19 در

با سلامو عرض ادب. آقایی خوشرو شعر هاتون عالیه مخصوصا شعری که با اهنگ خونده شده.موفق باشید

    علیرضا خوشرو · 2022/01/24 در

    سلام
    ممنون بابت حضور شما خانم عبدیان بزرگوار
    لطف دارید به بنده.. من فقط در کنار شما
    دوستان و اساتید کارشناس دارم یاد میگیرم..
    ارزوی سلامتی و دل خوش براتون دارم
    🌹🌹

سارا خوش روش · 2022/01/19 در

درود و عرض احترام جناب خوشرو،ادیب بزرگوار ،شعر قربانی را خواندم و بسیار لذت بردم،شاعرانگی هایتان پایدار🌹🌹

زهرا · 2022/01/19 در

سلام خدمت شما آقای خوشرو
بسیار زیبا سرودید
قلمتان سبز و مانا

دیدگاهتان را بنویسید

جای‌بان آواتار

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *